طلاقم بده!

یکی از شاهکارهای ادبی سید محمد حسین شهریار، شعر زیبایی است که او درباره جدال لفظی خود و همسر مرحومه اش سروده و در فایل صوتی که برایتان می آورم، شهریار پیش از خواندن این شعر، آن را جزء شاهکارهای بی همتای ادبی ذکر می کند که اگرچه به زبان ترکی سروده شده، ولی در هیچ زبانی نظیر ندارد. شهریار، این شعر را پس از درگذشت همسرش که دختر عمه اش هم بوده، سروده و به زبان و بیان مطایبه آمیز و شیرینی، یک دعوای خانوادگی را به تصویر کشیده است. البته در این فایل صوتی، شهریار پس از خواندن این شعر طنزآمیز، شعر اندوهباری نیز درباره دلتنگی های خویش نسبت به همسر فقیدش می خواند که ترجمه آن را نمی آورم. می توانید آن را در صفحه 149 دیوان اشعار ترکی شهریار بخوانید.
گویا ماجرا از جایی شروع می شود که همسر شهریار از اختلاف شدید سنی و فکری و فرهنگی اش با استاد رنجیده خاطر شده و تقاضای طلاق می کند. او حتی اعتیاد شدید شهریار به مواد مخدر را نیز یادآوری می کند و از این گلایه مند است که چرا شهریار پیش از ازدواج، این مسأله را پنهان کرده است؟! شهریار نیز با رندی خاص خود، پاسخ های قانع کننده ای به همسرش می دهد، به گونه ای که پیداست شهریار، بر رگ خواب همسرش به خوبی مسلط بوده است! البته اگرچه ترجمه این شعر به فارسی، به یقین از شیرینی آن می کاهد و خود شهریار هم در ابتدای این فایل صوتی می گوید که ترجمه این شعر، کار مشکلی است، ولی چاره ای جز ترجمه نیست. حتی شهریار نتوانسته منظومه بی نظیر «حیدر بابایه سلام» را آنگونه که دوست داشته به فارسی برگرداند. این در حالی است که توانایی شهریار در سرودن اشعار فارسی نیز کم نظیر بوده است. شهریار در این شعر همانند دیگر اشعار ترکی اش، از تعابیر، اصطلاحات و مثل های محلی بهره زیادی گرفته است. مثلاً همانگونه که در ابتدای نوار می گوید، به جای تعبیر «سیاه کردن روزگار» از «پیچیده شدن خورشید در پارچه ای تیره» بهره گرفته که به گونه ای ظریف، بیانگر تیره و تار شدن روزگار و در عین حال، داغ شدن و غیر قابل تحمل شدن آن نیز هست.
ترجمه نه چندان رسای بنده از این شعر را بخوانید و فایل صوتی اش را هم حتماً از اینجا دانلود کنید و بشنوید!
============== ================ =============
سر پر بلا (بلالی باش)
1- یار (همسرم) روزگارم را سیاه کرده و می گوید:« بلند شو و طلاقم بده! هیچ دیده ای که از آمیزش دو گاو نر، گوساله ای زاده شود؟!
2- سن تو از پنجاه سال گذشته و من دختری سی ساله ام! بگو ببینم که پنجاه سال و سی سال چه تناسبی با هم دارند؟
3- تو اگر سرت را روی خاک بگذاری و بمیری، من چه خاکی بر سرم بریزم؟! شاید من عمر بیشتری کردم! آن وقت چه کنم؟! من (شهریار) هم به او گفتم که حق با توست!
4- (همسرم ادامه داد:) چنین سر پر بلایی چرا دیگر باید جارو هم به دمش ببندد ( و بدبختی هایش را افزونتر کند)؟ کسی که کلاهی بر سرش می گذارد، باید به آن کلاه بیارزد!
5- تو قبل از بله برون ( درباره اعتیادت) چیزی به من نگفته بودی! و گرنه در میان جهیزیه ام، بافور و منقل هم می آوردم!
6- من (شهریار) در پاسخش گفتم: سرنوشت اینگونه شده و کاری است که شده و همه چیز تمام شده! من به فدای آن چشمان زیبا و ابروهای کمانی تو!!
7- من که در خود گناهی نمی بینم! چاره چیست؟ قاعده آدم بد این است که اگر آدم خوبی پیدا کرد خود را به او بچسباند و اذیتش کند!
8- قاعده این است که باید با دوست مروت کرد و با دشمن مدارا نمود. پس حیف نیست که بشر از راه خود منحرف شده و طغیان کند؟
9- من پسر دایی تو هستم و تو هم دختر عمه منی. ( پس باید با هم هماهنگ تر باشیم) مثل اینکه اگر به خورشید خیره شوی، چشمانت به ناچار باید عکس العمل مناسب نشان دهد.
10- اکنون ما سه فرزند زیبا داریم و پدر و مادر به خاطر فرزندانشان هم که شده باید با هم آشتی کنند و دعوا را فیصله دهند.
11- هر زنی مثل روح وجان به شوهرش گره خورده است. هیچ برادری نمی تواند همسرش را به برادرش هدیه دهد!
12- این دنیا همانند یک جاده است و ما مسافر آخرتیم. دو همسفر باید در یک کجاوه همدیگر را تحمل کنند و در طول مسیر با هم سازگار باشند.
13- کسانی که در آخرت، عاقبت خوبی خواهند داشت، در این دنیا نمی شود هیچ غم و اندوهی را تحمل نکنند. قضیه همانند سیلی است که می آید و می رود، ولی در مسیرش فراز و نشیب های فراوانی را طی می کند.
14- ضرب المثلی داریم که می گوید: اگر زمین کشاورزی سفت باشد، گاو نر از گاو نر دیگر آزرده شده و تلاش می کند که طنابش را پاره کرده و با آن گاو همراهش درگیر شود!
15- ما هم همانند این دو گاو، روزگارمان بد است و خودمان عیبی نداریم. بلکه ما موظفیم که با همسایگان خود سازگاری پیشه کنیم.
16- ما در این زمانه حتی حق حیات هم نداریم. تنها حقی که در این زندان به ما داده اند این است از روزنه زندان، دنیا را تماشا کنیم!
17- ولی خدا را خوش نمی آید که همسرم مرا اینگونه شماتت کند و زخم زبان بزند که چرا من از تو سنم اینقدر کمتر است! او با رفتنش و مرگ زود هنگامش، شیشه عمر مرا هم به سنگ بست.
- به نقل از دیوان اشعار ترکی شهریار، ص 130-

