امروز و فردا

امروز بیست و هفتمین سالگرد شهادت پدرم در تورجان و فردا سومین سالگرد آغاز وبلاگ نویسی من در تورجان است. این روزها یاد شهدا برای مردم ما معنای دیگری دارد. یاد همه شهدا به خیر!

امروز بیست و هفتمین سالگرد شهادت پدرم در تورجان و فردا سومین سالگرد آغاز وبلاگ نویسی من در تورجان است. این روزها یاد شهدا برای مردم ما معنای دیگری دارد. یاد همه شهدا به خیر!

یکی از دوستان خواننده وبلاگ که اهل تورجان است، عکس های زیبایی از زادگاهش را که محل شهادت پدرم نیز هست، برایم فرستاده که حیفم آمد شما نبینید.
یکی از این عکس ها را می بینید که بسیار زیبا و چشم نواز است. به امید سفر به کردستان و تورجان و با سلام به همه کردهای مهربان و سلحشور که سمبل تمدن درخشان ایرانند.

باز هم روز پدر رسید و من مثل همه این بیست و چند سالی که "بی پدری" را لمس کرده ام، تنها دلخوشی ام می تواند نگاه کردن به عکس هایی باشد که در همه این سال ها برایم نقش پدر را بازی کرده اند.
دیشب دوستی در فرندفیدش نوشت:« یه دعا هم بکنیم واسه دل اونایی که پدر ندارن و امشب بغض دارن.» و من هم پاسخش دادم که متأسفانه من بغضی ندارم! چون خوب شد رفت و این روزها را ندید. روزهایی که همرزمان و همسنگران دیروزش که در کنار هم برای نجات میهن و آسایش مردم با اجنبی و مزدورانش می جنگیدند، امروز هم از قضا برای همان دو دلیل در برابر هم صف آرایی کرده اند!

26 سال پیش در چنین روزی پدرم پس از سه سال حضور در کردستان و عضویت در سازمان پیشمرگان کرد مسلمان و سپس سپاه سقز در جریان درگیری با نیروهای حزب کومله در سن 24 سالگی به شهادت رسید. تنها شاهد شهادتش را شش سال پیش به کمک یکی از دوستان در قم پیدا کردم و او که در آن عملیات 18 سال داشته و نخستین تجربه جنگی اش بوده، برایم گفت که بین نیروهایی که در شهادت پدرم دست داشتند، هیچ کردی حضور نداشت. پدرم قربانی ناهماهنگی ارتش و سپاه شد و جنازه اش از ترس مثله شدن، به دست همین رزمنده 18 ساله، کشان کشان تا پایین ارتفاعات مشرف به تورجان آورده شده و در حفره ای پنهان شد تا سه روز بعد به وسیله هلی کوپترهای نظامی از آنجا منتقل شود. در این سه روز به دلیل بارش شدید باران و اصابت گلوله به بالای سر، جنازه به سختی شناسایی می شد. پیکرش پس از تشییع در سقز به زادگاهش زنجان برده شده و پس از اقامه نماز از سوی مرحوم آیت الله موسوی زنجانی در گلزار شهدای شهر به خاک سپرده شد.
پدرم پس از پیروزی انقلاب با وجود معافیت دائم از خدمت، راهی کردستان شد و به سازمان پیشمرگان کرد مسلمان پیوست. او در دوران انقلاب با وجود سن کمش نقش مهمی در گرایش مردم زادگاهش به نهضت امام داشت. از سن 16 سالگی در تهران کارگری می کرد. هنگام شهادتش هم حتی هیچ خانه مسکونی نداشت و من در یک منزل اجاره ای در محروم ترین منطقه شهر زنجان به دنیا آمدم.
شاید خیلی ها از اینکه پدرم در کردستان جنگیده و از فرماندهان سپاه این منطقه بوده از او متنفر باشند. همانگونه که در این چند ماه از طریق ایمیل و کامنت، مرا از فحش ها و ناسزاهای خود بهره مند کرده اند! ولی صادقانه می گویم که پدرم و خیلی از بچه های سپاه در کردستان هیچ خصومتی با کردهای عزیز نداشتند. حداقل درباره پدرم مطمئنم که کردها را دوست داشت و خوشبختانه کردها هم در قتل او دست نداشتند. پدرم آخرین بار که برای مرخصی به زنجان آمد، یک محافظ مسلح کرد هم به همراهش آمده بود. به دلیل تهدیدهای مکرر گروه های مسلح تجزیه طلب کرد علیه جان پدرم، او را ملزم کرده بودند که با محافظ رفت و آمد کند. برای سر پدرم یک میلیون تومان جایزه تعیین کرده بودند! با این حال پدرم در پاسخ نگرانی بستگان نسبت به این محافظ کرد گفته بود که هیچ نگرانی از او و دیگر کردها ندارد و تنها با بخشی از گروه های تجزیه طلب کرد در ستیز است. تمام تلاش پدرم و دوستانش برقراری آرامش و خلع سلاح گروه های متعدد آشوب طلب بود و اگر در این میان تندوری هایی هم از سوی برخی نیروهای سپاه شده، نمی توان کلیت عملکرد سپاه در کردستان را زیر سؤال برد. خوب است که عملکرد غیر انسانی گروه هایی مثل کومله را هم ببینیم که بدیهی ترین اصول انسانی را در برخورد با بچه های سپاه رعایت نمی کردند. فراموش نکنیم که دموکرات ترین حکومت ها هم با هرج و مرج مسلحانه برخورد قاطع و بدون اغماضی می کنند.
راستی! یاد شهدای مظلوم ۱۷ شهریور هم به خیر!

از بس سرم شلوغ شده، تازه امروز یادم آمد که برای روز تولد پدرم چیزی ننوشته ام. پدرم محمد رضا فتحی دوم خرداد 1337 در روستای گلابر زنجان به دنیا آمد و 17شهریور1361 در منطقه تورجان کردستان به شهادت رسید. تا پیش از انقلاب در تهران کارگری می کرد و سال 57 در حالی که بیست ساله بود نقش مهمی در پیوستن مردم زادگاهش به روند انقلاب داشت. از همان سال 58 به کردستان رفت و سه سال در آنجا حضور برجسته ای داشت. هنگام شهادتش فرمانده عملیات سپاه سقّز بود. بسیاری از دوستانش همانند شهید محمد بروجردی، شهید ناصر کاظمی، شهید کاوه و شهید سید رضا حسینی به شهادت رسیده اند. مدتی نیز عضو سازمان پیشمرگان کرد مسلمان بود و نفوذ مردمی خوبی در کردستان داشت. در آخرین عملیاتی که فرماندهی کرد،در واقع قربانی ناهماهنگی شدیدی شد که پس از برکناری بنی صدر (نخستین رییس جمهور ایران که نفوذ زیادی در ارتش داشت) میان سپاه و ارتش ایجاد شده بود. با وجود روابط نه چندان خوبی که کردها با نیروهای سپاه داشته و دارند، خانواده ما همیشه شاهد محبت های بی دریغ کردهای عزیز و دوست داشتنی بوده و آنها از پدرم ابراز رضایت می کردند. پیکرش را پس از اقامه نماز از سوی مرحوم آیت الله موسوی زنجانی در گلزار شهدای زنجان به خاک سپردند. جایی که سالها بعد دایی 16 ساله ام غلامرضا فتحی نیز پس از 10 سال مفقودالاثر بودن در عملیات کربلای پنج، استخوان هایش در شلمچه پیدا شده و کنار پدرم دفن شد. یاد همه شهدا به خیر!
درباره همین نوشته:
آن پدر و این پسر



سردار شهید فتحی از پیشگامان مبارزه در کردستان و از یاران نزدیک شهید بروجردی بود.
سید موسی موسوی
سردار شهید محمد رضا فتحی
متولد ۲ خرداد ۱۳۳۷ در روستای گلابر زنجان
شهادت : ۱۷شهریور۱۳۶۱ در روستای تورجان کردستان
فرمانده عملیات شهر سقز