تبليغاتX
تورجان

تورجان

بدون یک انقلاب عمیق فکری، هیچ تحولی در جامعه ممکن نیست (برداشت شهید چمران از آیه 11سوره رعد)

بدون یک انقلاب عمیق فکری، هیچ تحولی در جامعه ممکن نیست (برداشت شهید چمران از آیه 11سوره رعد)

سی تیر

مصدق و کاشانی

چندی پیش درباره احمد قوام نوشته ای داشتم که در آن به بهانه کتاب «در تیررس حادثه» که در آن حمید شوکت به بررسی زندگی سیاسی احمد قوام پرداخته است، به بررسی کوتاه نهضت ملی شدن صنعت نفت و آسیب شناسی کوتاه و فشرده آن پرداختم. اکنون نیز در پنجاه و ششمین سالروز قیام خونین سی تیر شما را به مطالعه آن نوشته در اینجا دعوت می کنم. باز هم تأکید می کنم که شاید اگر بسیاری از ما در آن سال ها بودیم، طرفدار یکی از سه چهره شاخص مبارز آن دوران (مصدق، کاشانی و نواب صفوی) می شدیم. ولی امروز دیگر دلیلی ندارد که سنگ یکی از این سه نفر را به سینه بزنیم و دو نفر دیگر را نادیده بگیریم. باید پس از نزدیک شش دهه بپذیریم که هر سه تن دارای اشتباهات تاکتیکی و استراتژیکی بزرگی بوده اند که نادیده گرفتن آنها، امروزه تنها و تنها به تکرار تجربه های تلخی چون کودتای 28 امرداد خواهد انجامید. ولی ظاهراً همان آش است و همان کاسه! هنوز دعوای قدیمی مصدق و کاشانی و یا کاشانی و نواب و ... ادامه دارد و در این میان تنها ملی گرایی اصیل و اسلام خواهی متعهدانه است که قربانی می شود. نهضت ملی شدن صنعت نفت از دیرباز بخشی از دغدغه های من بوده است. شاید باور نکنید که من از دوازده سالگی  به دنبال درک درستی از دلایل کودتای 28 امرداد بوده ام. حتی به یاد دارم که سال 73 سه بار با مرحوم سرهنگ غلامرضا نجاتی (وکیل مدافع آیت الله طالقانی در دادگاه نظامی) و نویسنده برجسته ملی مذهبی که بخش مهمی از تاریخ نگاری های این جریان را بر عهده داشته است، نامه نگاری کردم و آن مرحوم ( که چهار سال بعد درگذشت) با بزرگ منشی و فروتنی فراوان، پاسخ یک نوجوان سیزده ساله را درباره دلایل شکست نهضت ملی می داد. از همان زمان تا کنون برایم این دغدغه مطرح بوده که چرا جنبشی چنان مردمی و اصیل با عربده های چند چاقوکش و دلارهای کرمیت روزولت به شکستی تلخ انجامید؟ چرا تا ظهر 28 امرداد در خیابان های تهران فریاد «مرگ بر دیکتاتور» و «درود بر مصدق» شنیده می شد و بعد از ظهر شعارهای« مرگ بر مصدق» و «جاوید شاه» طنین انداز شد؟! نقش روحانیون عالی رتبه ای چون مرحوم آیت الله العظمی بروجردی و آیت الله کاشانی در پیروزی کودتا چه بود؟ چرا مرحوم بروجردی از بازگشت شاه فراری استقبال کرد؟آیا مصدق دچار بی تدبیری و خود بزرگ بینی شده بود و آنگونه که طرفداران کاشانی می گویند عامل مهمی در شکست نهضت بود؟ چرا قشر مذهبی جامعه در برابر این کودتای آمریکایی – انگلیسی مقاومتی نکرد؟ نقش حزب توده در این میان چه بود؟ آیا به راستی این حزب توده بود که با توهین به روحانیت حاضر در صحنه، حساسیت قشر مذهبی را علیه دولت مصدق برانگیخت؟ و یا این نفوذی های آمریکا و انگلیس بودند که به نام حزب توده به باورهای دینی مردم توهین می کردند تا عرصه را بر دولت ملی مصدق تنگ کنند؟نقش فدائیان اسلام چه بود؟آیا ترورهای پی در پی مخالفان نهضت ملی از سوی این گروه به سود نهضت تمام شد؟آیا پیروزی حاصل از این ترورها می توانست پایدار باشد؟ تأکید می کنم که شخصاً در حسن نیت و خیرخواهی مصدق، کاشانی و نواب صفوی تردیدی ندارم و هر سه را انسان های بزرگی می دانم که در اندیشه نجات میهن بودند، ولی آیا نگرش مثبت به شخصیت این سه نفر می تواند دلیلی برای توجیه اشتباهات تاریخی شان باشد؟کسانی که در سال های اخیر همواره از ضرورت احیای اندیشه و روحیه نواب صفوی دفاع کرده اند و خود را اصولگرا هم می دانند، آیا می توانند به این پرسش پاسخ دهند که چرا امام خمینی هیچ گاه در هیچ نوشته یا سخنرانی از نواب صفوی نام نبرده و تمجیدی نکرده است؟ درست است که ایشان تلاش فراوانی برای جلوگیری از اعدام نواب صفوی کردند و در عین حال نتوانستند مرحوم بروجردی را وادار به اعمال نفوذ برای اعدام نشدن نواب و یارانش کنند، ولی این دلیلی بر تأیید اندیشه نواب نمی شود. همچنین در پیدا و پنهان شاهد انتقاد امام خمینی از آیت الله کاشانی بوده ایم، حتی زمانی که آیت الله سید محمد بهبهانی که از مدافعان کودتای 28 امرداد بود و بعدها از مخالفان حکومت شده و از امام خواست تا علیه شاه وارد عمل شود، از امام شنید که چرا در ماجرای 28 امرداد از شاه حمایت کرده و او را پس از بازگشت به ایران  یاری کرده است؟

همان زمان که به مرحوم سرهنگ نجاتی نوشتم که چرا مصدق، مجلس را منحل و راهی قانونی برای سقوط دولت خود فراهم کرد، پاسخ قانع کننده ای از ایشان دریافت نکردم. در ماجرای سی تیر نیز معتقدم که سیاه نمایی چهره مرحوم احمد قوام چندان سودی برای امروز ما ندارد و تنها سبب پنهان شدن هر چه بیشتر اشتباهات و معایب رهبران نهضت ملی می شود. آیا مصدق راهی جز استعفا نداشت؟ آیا برای برکنار کردن قوام حتماً باید حمام خون به راه می افتاد؟ آیا نمی شد با بهره گیری از پتانسیل بالای قوام که در جریان حوادث سال های نخست دهه بیست، بخشی از آن در بازپس گیری مناطق شمال غرب ایران از دست شوروی آشکار و اثبات شده بود، مسأله نفت نیز با تدبیر بیشتری فیصله یابد؟ اسطوره سازی از مصدق، کاشانی و نواب که هنوز هم ادامه دارد، تنها به استمرار شکست های پیشین می انجامد. این کار در واقع تیری است که به سوی خود تیرانداز هدف گیری می شود. مگر نمی بینیم که احمدی نژاد را می خواهند به جای مصدق بنشانند؟ هر چقدر هم که نیروهای هوادار مصدق اعتراض کنند، به نظر من شبیه سازی چندان بی ربطی نیست. همانگونه که کار به جایی رسیده که احمدی نژاد از شهید دکتر فاطمی که رادیکال ترین چهره کابینه دکتر مصدق بود، دفاع می کند! تا زمانی که شخصیت های تاریخ را درست کالبد شکافی نکنیم، همین تحریفات را شاهد خواهیم بود. همانگونه که حسین و زینب را به کاراکترهایی بی خاصیت می توان تبدیل کرد، بی خطر کردن و تحریف کردن دیگران هم کاری ندارد.

 

در همین باره بخوانید:

نقد امیر حسین ایرجی بر این نوشته

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:6  توسط علی اشرف فتحی  | 

حمید هامون یا مراد بیک؟مسأله این است!

مرحوم خسرو شکیبایی و عزت الله انتظامی در فیلم "حکم" مسعود کیمیایی

من هم صبح دیروز همانند هزاران ایرانی دیگر خبر درگذشت خسرو شکیبایی را در کمال ناباوری از طریق اس ام اس دریافت کردم. کمتر کسی باور می کرد که شکیبایی که دو هفته پیش جایزه انجمن منتقدان و نویسندگان سینمای ایران را به عنوان یکی از بازیگران برجسته سینمای پس از انقلاب دریافت کرد، به بیماری مهلک سرطان کبد  مبتلاست. کمتر بازیگری همانند او داشتیم که بتواند با تن صدا و نقش آفرینی اثرگذارش، بیان کننده دردها و سردرگمی ها و در عین حال زیبایی ها و مهربانی های آدمی باشد.

بیشتر مردم ما او را با  دو نقش ماندگار و زیبایش در «خانه سبز» و «روزی روز گاری» شناختند. اگرچه روشنفکران ما هنوز هم او را بیشتر با فیلم سینمایی «هامون» به یاد دارند. اینکه مردم با دیدن او به یاد مراد بیک یا رضا بیافتند و نه حمید هامون، یکی از پیام های مهمی است که بازیگر بزرگی چون شکیبایی می توانست در کارهای درخشانش متجلی کند. بدون هیچ تردیدی می توان این مرحوم را سمبل سینمای روشنفکری پس از انقلاب دانست. همانگونه که عزت الله انتظامی دوست داشتنی نیز سمبل این سینما در عصر پهلوی است که توانست با بازی درخشانش در نقش مش حسن در فیلم جاودانه گاو، سینمای ایران در سطح یک سینمای روشنفکرانه در جهان مطرح کند. طرفه آنکه کارگردان هر دو فیلم گاو و هامون، داریوش مهرجویی بزرگ است که این روزها سرگرم دفاع از حق بر باد رفته اش در ماجرای توقیف فیلم سنتوری است. مهرجویی توانست با استعداد کم نظیرش، هم انتظامی و شکیبایی را به اوج برساند و هم آن دو را به عنوان سمبل سینمای روشنفکری در دو زمانه تاریخ معاصر ما مطرح کند.

ولی چرا مردم خسرو شکیبایی را با خانه سبز و روزی روزگاری به یاد می آورند نه هامون؟پاسخش بسیار واضح است. هنوز هم روشنفکران ما نتوانسته اند با توده مردم پیوند برقرار کنند. برای همین است که فیلم محبوب آنها را مردم کمتر به یاد دارند. هامون را بسیاری از سینماگران ما مهم ترین فیلم سینمای پس از انقلاب می دانند، ولی مردم چطور؟ البته می پذیرم که یکی از دلایل تفاوت ذائقه مردم با روشنفکران جامعه، عملکرد مبتذل تلویزیون در دوره مدیریت لاریجانی است که فرهنگ جامعه را در بسیاری از رشته های هنری تنزّل داد و داد بسیاری از هنرمندان را درآورد، ولی دلیل نمی شود که برج عاج نشینی روشنفکرانمان را فراموش کنیم و نادیده بگیریم. این حضرات هنوز راه درازی تا درک درست جامعه بحران زده ما دارند و تا نفهمند که در ایران چه خبر است و مردم چه می خواهند و چه نیازی دارند، مردم نیز مراد بیک را بیشتر به یاد خواهند داشت تا حمید هامون را!

 

لینک همین نوشته در بالاترین

خسرو شکیبایی در ویکی پدیا

نوشته ای از شهید سید مرتضی آوینی درباره فیلم هامون

خسرو شکیبایی را چطور تعریف می‌کنید؟

بازی تمام شده است

حمید هامون مرده است

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 20:3  توسط علی اشرف فتحی  | 

زینب

زینبین وصفینده دیل عاجیز، قلم آواره دی
                                  کیم اونا بیچاره آد قویسا ئوزی بیچاره دی

 

در همین باره بخوانید: 

شخصیت زینب از نگاه شریعتی

نوحه "زینب زینب" مؤذن زاده

درباره مؤذن زاده ها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 13:31  توسط علی اشرف فتحی  | 

روز پدر مبارک!

پدرم شهید محمد رضا فتحی در آخرین ماه های زندگی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:18  توسط علی اشرف فتحی  | 

پیروان علی و رنجهایشان

دیروز یکی از دوستان فرهیخته و اندیشمندم که این روزها برای کمک به «طرح حاکمیت قانون» به افغانستان رفته، ایمیل نگران کننده ای برایم فرستاد. او با اشاره به اوضاع نابسامان افغانستان، نوشته است:«اینجا واقعاً همه چیز رنگ ناامیدی و خرابی به خود گرفته است و کاری هم از خارجی ها بر نمی آید و آدم با مشاهده فقر و خشونت روزانه واقعاً نمی داند چگونه می تواند به این ملت و کشور داغدیده و رنجور کمک کند!!! امیدی به تأثیر نیروها و کارشناسان سازمان ملل و هزاران سرباز و کارشناس صلح و قانون اروپایی برای توسعه و قانون گرایی نیست. نمونه افغانستان و عراق مثل روز روشن گواه شکست آزادی و توسعه از طریق هژمونی نظامی است. باید از نزدیک خیابانها و خانه های کابل و قندهار و مزار و......را دید تا متوجه شد ازماست که برماست ....و تا تغییر نکنیم هر روزه تغییرمان می دهند اما نه به سمت توسعه بلکه به سوی خرابی و ویرانگری بیشتر و بیشتر..»

و در ادامه دردمندانه نوشته که:« علی جان! در این دو هفته ای که در افغانستان هستم، از همه چیز ناامید شده ام و دست کمک معنوی به سوی اندیشمندان شجاع و آزاداندیش حوزه و دانشگاه دراز می کنم تا به درک و سمع هر صاحب نظری و هر یک از آقایان مراجع و تصمیم گیرندگان در قدرت در ایران برسانید که اگر همین طور به تضادهای دینی و اجتماعی و فرهنگی در داخل و خارج دامن زده شود، تمام منطقه به آتش و ویرانی بیشتر  سوق داده خواهد شد... آمریکاییان که اسپانسر اصلی بازسازی دادگستری بعد از طالبان هستند، با ورود کتابها و نشریات حقوقی ایرانی به دادگستری افغانستان که همه قضاتش فارسی زبانند مخالفند و به جای آن از مصر و کشورهای عربی انواع کتاب سفارش داده اند که وقتی من به داخل فقسه های کتابخانه دیوان عالی در کابل نگاه می کردم،  متوجه شدم کتاب های فقهی  وهابّی هم کم نیست... تو خود حدیث مفصل بخوان!»

و با یک نتیجه گیری جالب، سخنش را به پایان رسانده بود که :« راه صلح در کلّ منطقه از قم و تهران می گذرد. این سخن من نیست، غالب تحلیلگران بین المللی الان به این نتیجه رسیده اند. در کابل با هرکسی صحیت می کردم می گفت همین طور است.»

من نیز باور دارم که تجربه دموکراسی اگر در ایران انقلابی اسلامی با شکست مواجه شود، تنها و تنها راه برای تندروهای وهابی آن هم از نوع بن لادنی اش باز خواهد شد. ما پیش از افغانستان  در بوسنی و چچن شاهد این معضل بودیم و با وجود کمک فراوان ایران به مسلمانان آنجا، به دلیل دیپلماسی غیر منطقی و غیر فعال ما، فضای فرهنگی این دو کشور به دست وهابی ها افتاد. فلسطین هم که تکلیفش مشخص است و ایران ستیزی در آنجا به وفور یافت می شود!

این شعر را هم این دوست عزیز از یکی از نشریات افغان برایم نقل کرده است که پیامش واضح است:

ای صبا از ما به جنرالان پاکستان بگو

هم به ملا زاده گان کشور ايران بگو

اين حديث طرفه را با روس.....بگو

برهمه اهل جهان از ملت افغان بگو

مي کشد اين قوم، آخر خنجرکين از نيام

مي کند بر دشمنانش خواب راحت را حرام

امیدوارم به جای برپایی کنفرانس های مضحک و بی فایده "وحدت اسلامی" که هر سال با مخارج آنچنانی برگزار می شود، در عمل هم فکری به تضادهای وحشتناک مذهبی بین شیعه و سنی بکنیم. پیروان علی باید وحدت را از علی یاد بگیرند که طبق نقل نهج البلاغه، در جریان جنگ ایران و روم مانع از عزیمت شخص عمر بن خطاب به میدان جنگ شد و از وی خواست مدینه را حفظ کند. اگر این شیعه های سنّی ستیز به جای علی بودند، قول می دهم عمر را به میدان می فرستادند و با کودتا در مدینه و قلع و قمع نیروهای خلیفه دوم، اسلام را در همان سال های نخست به قهقهرا می بردند! همانگونه که اکنون هم می برند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:41  توسط علی اشرف فتحی  | 

ظهیرالدوله نابود می شود؟!

یکی از دوستانم که چند روز پیش توانسته بود به هر قیمتی که شده نگهبان قبرستان ظهیرالدوله را راضی کرده و از این اثر تاریخی دیدن کند، از وضع آشفته قبور آنجا حرف های تلخی می زد. البته ما اسفند سال گذشته پس از شرکت در مراسم درگذشت آیت الله توسلی به همراه استاد پرویز خرسند به آنجا رفتیم. ولی نتوانستیم نگهبان را راضی کنیم تا در را باز کند. چند روز بعد، گفتگوی پوران فرخزاد خواهر فروغ را خواندم که او هم از برخورد بد و ممانعت های نگهبان ظهیرالدوله می نالید. این دوستم که چند روز پیش موفق به بازدید از این قبرستان شده بود، خبر تلخی داشت. او به نقل از نگهبان ظهیرالدوله، خبر از تصمیم مقامات ذی ربط برای تخریب این گورستان داد!

من خیلی موافق بها دادن به قبر و مقبره نیستم، چرا که به قول احمد شوقی بیک شاعر نامدار مصری:

أحیاؤنا یسترزقون بدرهم        و بألف ألف ترزق الأموات

زندگان ما برای یک درهم گدایی می کنند، ولی مردگان ما هزار هزار روزی شان می شود!

ولی به هرحال این را هم باید در نظر گرفت که رسیدگی حداقلی به گورستان ظهیرالدوله و عدم تخریب آن، کمترین احترامی است که می توان به خفتگان آنجا گذاشت. کسانی در آنجا سر بر خاک نهاده اند که روزگاری از نام آوران فرهنگ و هنر و سیاست ما بوده اند، کسانی چون ملک الشعرای بهار، رهی معیری، ایرج میرزا، فروغ فرخزاد،روح الله خالقی و چهره های مشهوری چون سید حسن تقی زاده، ابوالحسن صبا، رشید یاسمی، درویش خان، قمر الملوک وزیری و شخصیت های نامدار دیگر. این گورستان در فهرست مفاخر ملی ما نیز به ثبت رسیده است. می گویند که بیست و هشت سال است کسی در آنجا دفن نشده است. هر کدام از این مدفونین، بخشی از تاریخ و فرهنگ ما شده و هر کدام در زمینه مورد علاقه خود، جریان ساز و صاحب سبک بوده اند. سامان دهی ظهیرالدوله کمترین کاری است که می توانیم برای این مفاخر ملی خود انجام دهیم.

گورستان ظهیرالدوله در ویکی پدیا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:43  توسط علی اشرف فتحی  | 

دانسته های درست،شرط داوری درست است

یکی از ویژگی های منفی سازمان مجاهدین خلق در دوران رهبری سی ساله مسعود رجوی، ممنوعیت شدید دسترسی و آگاهی اعضای آن به اطلاعات و اخباری است که با رهنمودهای مسعود همخوانی ندارد. همین مسأله سبب شده که اعضای سازمان در یک فقر عمیق فکری قرار گرفته و دچار آشفتگی های درونی شوند. الهه خواننده مشهور ایرانی که مرداد سال گذشته در تهران درگذشت، مدتی به گروه رجوی پیوست و پس از آگاهی از سراب آزادیخواهی و وطن دوستی این سازمان مخوف، به هر قیمتی که شده از چنگ رجوی گریخت و دست به افشاگری زد. در افشاگری های وی به مشکلاتی که برشمردم، اشاره شده بود. این روزها مرضیه دیگر خواننده مهم ایران نیز به سرنوشت الهه دچار شده و در حالی که همانند او با بیماری سرطان دست و پنجه نرم می کند، به شدت از فریب کاری های ضد بشری این سازمان، سرخورده شده و به مقابله با رجوی و دار و دسته اش برخاسته است. با کمال تأسف این پدیده منحصر به گروه رجوی نیست. بسیاری از گروه های داخلی نیز به این ویژگی شوم دچارند. تنبلی علمی جامعه ایران و پایین بودن میزان مطالعه در کشورمان هم مزید بر علت شده و به داوری های بی اساس و غیر منصفانه دامن زده است. برای توضیح بیشتر به بیان یک خاطره اعتراف آمیز! می پردازم:

بهمن سال 1376 که همزمان با ماه رمضان هم بود، نهضت آزادی شاخه زنجان اعلام کرد  که قرار است سومین سالگرد درگذشت مهندس بازرگان بنیانگذار این گروه را با سخنرانی دکتر ابراهیم یزدی دبیر کل نهضت و نیز خانم اعظم طالقانی دختر آیت الله طالقانی در مسجد مهدیه زنجان برگزار کند. در آن سالها من به شدت علیه جریان اصلاح طلبان فعالیت می کردم و با همکاری چند تن از دوستانم تمام سعی خود را برای لغو این مراسم به کار بردیم. ولی تلاش های ما نتیجه ای نداد و فرماندار اصلاح طلب شهر گفت که به هر قیمتی که شده باید این مراسم قانونی برگزار شود. امام جمعه فقید زنجان مرحوم آیت الله موسوی زنجانی هم همواره مخالف ایجاد تنش در چنین برنامه هایی بود. به یاد دارم که در جریان نخستین سالگرد مهندس بازرگان در زنجان که از سوی مخالفین متشنج شد، از خود امام جمعه مرحوممان کسب تکلیف کردم و وی مرا از شرکت در برنامه سالگرد و مخالفت با آن برحذر داشت. وی حتی کوچک ترین موضع گیری علیه این برنامه نداشت و در عوض با اقدامات تند ما حزب اللهی ها همواره مخالفت می کرد. تا جایی که برخی از سران حزب الله زنجان در نماز جمعه شرکت نمی کردند و او را قبول نداشتند. ولی فضای ملتهب ماه های پس از دوم خرداد فرصت هرگونه تفکر را از ما گرفته بود. با دوستانم قرار گذاشتیم که به هر قیمتی که شده مانع از برگزاری این مراسم شویم. ابتدا سطح شهر و نیز در و دیوار مسجد مهدیه را مملو از شعارهایی علیه نهضت آزادی و مهندس بزرگان کردیم. شب ها نیز اقدام به پاره کردن اعلامیه های مراسم می کردیم. در یکی از خیابان های اصلی شهر، با یکی از دوستانم که آن روزها در اطلاعات سپاه زنجان فعالیت می کرد، برخورد کردیم. وی به شدت ما را از پاره کردن اعلامیه ها برحذر داشت و از ما خواست که به جای این کارها، با جریان نهضت آزادی برخورد منطقی و فکری داشته باشیم. وی در برابر مقاومت و مخالفت ما به پیام رهبر جمهوری اسلامی به مناسبت درگذشت مهندس بازرگان اشاره کرده و با یادآوری مفاد این پیام ما را  در مخمصه عجیبی قرار داد. دوستان من که از چنین پیامی آگاه نبودند، نخستین جوانه های تردید در دلشان جوانه زد! همین جا بود که ارائه یک خبر ناشنیده سبب تزلزل در تندروی برخی دوستان شد. ولی این تزلزل تنوانست مانع ادامه فعالیت ما شود. روز برگزاری مراسم نیز قرار شد برخی از دوستان، درون مسجد باشند و ما نیز بیرون مسجد اجتماع کردیم و با وجود بارش شدید برف، یکی دو ساعت به شعار دادن پرداختیم. ولی مراسم برگزار شد و تنها کاری که توانستیم بکنیم حمله به دکتر یزدی و خانم طالقانی هنگام خروجشان از مسجد بود!؟ البته خوشبختانه آسیبی به این دو وارد نشد و نیروی انتظامی با کمال قدرت از آنها حفاظت کرد. پس از پایان ماجرا به دوستانی که داخل مسجد بودند و جمعیتشان هم زیاد بود، اعتراض کردم که چرا صدای اعتراضتان بلند نشد؟! پاسخ این دوستان بسیار جالب و شنیدنی است. آنها گفتند که دکتر یزدی که حرف بدی نمی زد! داشت علیه اسرائیل و در حمایت از فلسطینی ها سخن می گفت و از راهپیمایی روز قدس دفاع می کرد! بقیه حرف هایش درباره بازرگان هم منطقی بود و دلیلی نداشتیم که سخنرانی را به هم بزنیم!

اینجا بود که من بار دیگر دریافتم چگونه نداشتن اطلاعات و یا داشتن اطلاعات نادرست، می تواند به داوری های غیر منصفانه منجر شود؟ آن روز دوستانم با شنیدن بی واسطه سخنان کسی که تا پیش از آن روز، او را عامل استکبار و جاسوس و مزدور صهیونیست ها می دانستند، به این نتیجه رسیدند که نباید سخنرانی او را متشنج کنند. امروز نیز اگر با افزایش میزان مطالعه در کشور، آگاهی های عمومی افزایش یابد، کمتر شاهد تحلیل های نادرست خواهیم بود و مهم تر از همه اینکه عده ای با سوء استفاده از  ناآگاهی مردم، نخواهند توانست به آنها آدرس غلط بدهند. شاید به همین دلیل بود که دکتر شریعتی به پسرش احسان گفت:«پسرم! اگر می خواهی در دستان هیچ دیکتاتوری گرفتار نشوی، فقط یک کار کن! بخوان و بخوان و بخوان!»

ما نباید منتظر آگاهی بخشی رسانه ها در زمینه تاریخ و گذشته خود باشیم، چرا که آنها به هر دلیلی نمی خواهند و یا نمی توانند روایتگری منصف باشند. متأسفانه بیشتر رسانه های ما گرفتار تعصبات کور جناحی و حزبی اند و امروز و دیروز ما را آنگونه می گویند که دوست دارند آنگونه باشد. تا کی باید شاهد تحریف تاریخ معاصرمان باشیم؟! تا کی باید بشنویم برخی از سران اصلاح طلب، بدون در نظر گرفتن واقعیت ها و اسناد مسلم تاریخی، آقای مصباح یزدی را به مخالفت با انقلاب متهم کنند؟! و یا بالعکس جریان اصولگرا نیز نقش بی بدیل نیروهای ملی مذهبی در انقلاب را انکار کند؟! ادامه این ناآگاهی نه به نفع اصلاح طلبان، نه اصولگراها و نه مردم ایران است! لااقل بیایید از دستور درخشان قرآن پیروی کنیم که:

«فبشّر عباد الّذین یستمعون القول و یتّبعون احسنه»

ای پیامبر! مژده بده به آن بندگانم که هر سخنی را می شنوند و بهترین سخن را پیروی می کنند!

 

در همین باره بخوانید:

محتشمی، مصباح، حجتیه وباقی قضایا

جدال مسؤولین فرهنگی کشور بر سر میزان مطالعه در ایران

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:17  توسط علی اشرف فتحی  | 

دنیا

وارد بیست و هشت سالگی شدم! به همین راحتی! بامداد ۲۱ تیر ۱۳۶۰ که دهمین روز ماه رمضان ۱۴۰۱ هم بود، لحظاتی پس از اذان صبح در محلّه اسلام آباد شهر زنجان زاده شدم. پدرم آن روزها جبهه بود. مرحوم پدربزرگم تلفنی، تولدم را به او اطلاع داد.

ناخودآگاه به یاد این شعر زیبای شهریار می افتم که خطاب به دنیا می گوید:

سنین بهره ن یئین کیم دیر؟          کیمن کی سن؟ییه ن کیم دیر؟

سنه دوغری دیه ن کیم دیر؟          یالان دنیا! یالان دنیا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:5  توسط علی اشرف فتحی  | 

راز ایرانی بودن

ما ایرانی ها این روزها مثل فرزندان خانواده ای شده ایم که چشم دیدن یکدیگر را ندارند، از هم فراری شده اند و پدر و مادر این خانواده هم ناتوان از تدبیر امور فرزندانشان، نظاره گر فروپاشی خانواده اند. روز به روز تکلیف مان با همدیگر مبهم تر می شود. حتی حاضر نیستیم در بحرانی ترین و تهدیدآمیزترین شرایط منطقه ای و جهانی کمی از مواضعمان کوتاه بیاییم و به منافع ملی خود بیاندیشیم. به همین شیطان بزرگ نگاه کنید! ببینید وقتی پای منافع ملی شان به میان می آید، چگونه اوباما و مک کین هم صدا می شوند. ولی ما چه؟! هر روز بر کینه ها و برادرکشی هایمان افزوده می شود. روز به روز ابهاماتمان زیادتر می شود! اگر روزگاری می دانستیم که چرا خاتمی با ناطق نوری نمی سازد، ولی امروز دیگر نمی دانیم که چرا ناطق با احمدی نژاد نمی سازد؟! اگر روزگاری می شنیدیم که پورمحمدی از تندروترین عوامل دستگاه اطلاعاتی است، ولی امروز دیگر نمی دانیم که چرا همان پورمحمدی مدافع سعید امامی با احمدی نژاد دشمن خونی شده است؟! اگر روزی ناطق نوری را از عقلای راست می دانستیم، امروز دیگر نمی دانیم که چرا یکباره خواهان «به سینه دیوار گذاشتن ملی مذهبی ها و سران نهضت آزادی» شده است؟! در حالی که تک تک ملی مذهبی ها و نهضتی ها به اندازه عمر جناب ناطق با استبداد و استعمار جنگیده و حبس کشیده اند. جالب است همان روزهایی که جناب ناطق از رهبری می خواسته که ملی مذهبی ها را بگیرند و محاکمه و مجازات کنند، مرحوم دکتر یدالله سحابی هم زنده بود! پیام رهبر درباره سحابی و بازرگان دو رهبر این جریان را اینجا بخوانید.

خلاصه اینکه اگر تا دیروز این چپ بود که به جان راست افتاده بود و بالعکس، ولی امروز این چپ و راست نیستند که به هم می پرند! امروز چپ به چپ می پرد و راست به راست! برای من مبهم است که چرا برخی که باید حرف بزنند، دیگر چیزی نمی گویند؟

من که نمی دانم چه خبر است؟ ولی می دانم که حلقه مفقوده این معمای پیچیده فقط یک جا و یک چیز است! ولی نمی دانم آن حلقه، چیست و کجاست؟ شما می دانید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:14  توسط علی اشرف فتحی  | 

پیرمرد دوست داشتنی شب های فیضیه رفت

آیت الله شیخ علی پناه اشتهاردی در حال پاسخ دادن به سؤالات جوانان در یکی از خیابان های قم

آیت الله شیخ علی پناه اشتهاردی هم رفت. دیشب بین نماز مغرب و عشا در مدرسه فیضیه درگذشته است. ظهرها هم در حرم نماز اقامه می کرد. پیرمرد دوست داشتنی طلبه ها در سن 91 سالگی درگذشته و جای خالی او در شب های دوست داشتنی فیضیه احساس خواهد شد. کمتر می دیدی که سوار ماشین های آنچنانی شود. یا پیاده می رفت یا سوار اتوبوس می شد و یا تاکسی. بین مردم و جوان ها بود. خیلی وقت ها می شد که در خیابان ببینی اش. بازمانده نسل قدیم علمای قم بود. دو سال پیش به خاطر نوشتن کتابی که در آن توهین عمر بن خطاب به پیامبر در روزهای آخر عمر حضرت رسول (ص) را زیر سؤال برده بود، مورد هجمه غیر اخلاقی شدیدی در قم قرار گرفت. حتی برخی با صدور اطلاعیه ای در در حلال زاده بودن وی هم شک کردند!!؟ برخی هم که لطف کرده و فقط او را تفسیق نمودند! ولی آن هم به خیر گذشت.

آیت الله اشتهاردی لحظاتی پیش از نماز ظهر در شبستان جدید حرم حضرت معصومه - سال 1386 - عکس از سید مرتضی ابطحی

پیرمرد همچنان دوره متوسطه را درس می داد و دست از تدریس لمعه نکشید. نخواست که درس خارج هم بدهد. با اینکه گوشش سنگین شده بود، ولی پاسخگوی بی واسطه پرسش های مردم در کوچه و خیابان بود. کمتر به سیاست قدم می گذاشت. حتی آقای منتظری در خاطراتش نوشته که وقتی اوایل انقلاب، تب عضویت در حزب جمهوری اسلامی همه را گرفته بود، وقتی شیخ علی پناه هم عضو حزب شد، خبرش همه جا پیچید و همه با شگفت زدگی از این خبر یاد می کردند! ولی به هر حال او یک فرد آکادمیک باقی ماند. سال 80 که بقایای پیکرهای ده ها شهید جنگ را از قم به تهران حرکت دادند، شیخ علی پناه را دیدم که در سن 84 سالگی، با پای پیاده مسیر چند کیلومتری حرم تا میدان 72 تن همراه جمعیت می آمد. همین پارسال بود که در خیابان ارم دیدمش و برای اطمینان بیشتر، درباره جواز گوش دادن به خوانندگی زنان پرسیدم. با شوخی و خنده جوب داد که اگر مفسده برانگیز نباشد، اشکالی ندارد و تأکید کرد که فرقی بین صدای زن و مرد نیست.

روحش شاد!

 

محل درس اخلاق آیت الله اشتهاردی در مدرسه فیضیه، امروز سیاهپوش شده است. سمت راست عکس هم جایگاه سخنرانی های تاریخی امام و آیت الله طالقانی در سال 58 است

همین نوشته در البرز نیوز

 

خبر درگذشت ایشان در تابناک


شیخ علی پناه هم رفت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:47  توسط علی اشرف فتحی  | 

چرا 18 تیر، 16 آذر نشد؟

روزنامه صبح امروز متعلق به سعید حجاریان

چرا 18 تیر، 16 آذر نشد؟ البته شاید در نگاه نخست،چنین پرسشی درست نباشد. چرا که سال 32 به هیچ وجه قابل مقایسه با سال 78 نیست. ولی چندان پرسش بیراهی هم نیست. 16 آذر انفجار عقده های ناشی از سقوط دولت ملی دکتر مصدق و آغاز عصر جدیدی از استبداد و استعمار بود. سکوت سنگینی که پس از کودتای 28 امرداد 32 بر فضای جامعه حکمفرما شده بود، در 16 آذر شکست و به بهانه از سرگیری روابط ایران و انگلیس و سفر معاون وقت رییس جمهور آمریکا، دانشجویان را به تلافی آن سکوت سنگین وادار کرد. 16 آذر یک قیام کاملاً اصیل و خودجوش بود که مقدس ترین هدف ها را پیگیری می کرد و هیچ منفعت حزبی و شخصی نداشت. تنها و تنها در پی استیفای حقوق ملت بود و بس. سرکوب آن نیز هدفمند و آگاهانه نبود. ولی 18 تیر به انگیزه دفاع از روزنامه سلام شکل گرفت، در راستای اهداف و منافع یک جناح خاص بود، سرکوب آن نیز منافع یک جناح دیگر را تأمین می کرد و دامنه آن به شهر کشیده شده و از کنترل دانشجویان خارج شد. همه اینها دست به دست هم داد و 18 تیر را ناکام گذاشت. قهرمانانش نیز از استحکام فکری و شخصیتی کافی بهره مند نبودند. ولی قهرمانان 16 آذر با وجود گرایش های غیر مذهبی شان در اوج ثبات بودند، هم ثبات فکری و هم ثبات شخصیتی. باید امروز بیاندیشیم که آیا روزنامه سلام و شخص مدیر مسؤولش، خاتمی و برخی دولتمردانش و مجموعه اصلاح طلبان ارزش آن را داشتند که حیثیت و پتانسیل جنبش دانشجویی و خون جوانان فعال آن را هزینه کنیم؟ به راستی چرا شخص خاتمی جرأت نداشت که به میان دانشجویان آسیب دیده برود و از گسترش خونریزی ها جلوگیری کند؟ خاتمی در آن پنج روز بحرانی، کجا بود؟ تنها در ساعات پایانی روز دوشنبه 21 تیر در تلویزیون ظاهر شد و بدون آنکه دفاعی از دانشجویان طرفدارش کند، خواهان آرامش شد! آنقدر منفعل شده و خود را گم کرده بود که ترس و نگرانی از چهره اش می بارید! او حتی پس از 18 تیر نیز سعی نکرد تا دل دانشجویان لطمه دیده را به دست آورد. دیدارهای دانشجویی اش را روز به روز کمتر کرد و ترجیح داد  به چانه زنی در بالا اکتفا کند. در ماه های پایانی دولتش که به مناسبت روز 16 آذر در دانشگاه تهران حاضر شد، نتوانست برخورد شایسته ای از خود نشان دهد و در برابر اعتراضات تند دانشجویان حاضر در جلسه، آنقدر بد عمل کرد که خبر 20:30 سوژه خوبی برای تخریبش پیدا کرد و چندین بار در همان سال 83 و یک بار هم در سالگرد آن سخنرانی در سال 84 به پخش سخنان خاتمی پرداخت. خاتمی که از عهده پاسخ گویی به اعتراضات دانشجویی بر نیامده بود، به توهین و خشونت لفظی متوسل شد و خطاب به دانشجویان گفت: «آدم باشید!» سپس آنها را تهدید کرد که در صورت ادامه تنش، دستور اخراجشان از جلسه را خواهد داد! پس از آن جلسه  هم باز پشت دانشجویان را خالی کرد و در برابر اعتراضات چپ و راست به این اقدام دانشجویان، هیچ دفاعی از آنها نکرد و طرفه آنکه بعدها در یک سفر خارجی این جلسه را از افتخارات خود برشمرد و از اینکه دانشجویان به راحتی در برابر رییس جمهورشان ایستاده بودند، ابراز رضایت کرد!!؟+

روزنامه همشهری روز شنبه 19 تیر 78

سرکوب 18 تیر نیز هدفمند و به نفع یک جناح خاص بود. اصولگراها چندان بدشان نمی آمد که چنین درگیری هایی پیش بیاید و بهانه خوبی برای سرکوب بدنه مردمی دوم خرداد پیدا کنند. آنها تلاش زیادی کردند که درگیری های کوی دانشگاه به مرکز شهر تهران و حتی بیت رهبری کشیده شود و دلیل محکم و عینی برای ضد انقلاب و ضد اسلام خواندن طرفداران خاتمی پیدا کنند. اگر تلاش های علی افشاری و دوستانش در دفتر تحکیم آن زمان و نیز مصطفی تاج زاده نبود، هزاران تظاهر کننده به سوی بیت رهبری حرکت می کردند و حمام خون به راه می افتاد. خاتمی نشان داد که مرد بحران نیست و روز به روز ارتباطش را با بدنه مردمی جنبش اصلاحات قطع کرد. او حتی قادر به ایجاد یک تظاهرات آرام و بدون خشونت نشد و ترجیح داد آنقدر عقده ها را انباشته کند تا به یک خونریزی ختم شود.

18 تیر یک تراژدی شد! همین! حتی قربانیانش هم انکار شدند. سالگرد 18 تیر هم سال به سال کم رونق تر شد. ولی 16 آذر یک حماسه شد و قربانیانش هم ماندگار شدند. هنوز هم همه ایرانیان آگاه، 16 آذر را گرامی می دارند. پاسخ به دو پرسش می تواند برای معمای عدم موفقیت 18 تیر راهگشا باشد. آیا اگر شرایط کاملاً مشابهی با 16 آذر 32 رخ دهد، دانشجویان همانگونه عمل می کنند؟ پاسخ یقیناً مثبت است. و آیا اگر شرایطی کاملاً مشابه 18 تیر ایجاد شود، باز هم دانشجویان آنگونه عمل خواهند کرد؟ پاسخ یقیناً منفی است. چرا که حوادث به مراتب مهم تری در این نه سال واقع شده و کوچک ترین عکس العملی دیده نشده است. 18 تیر بر خلاف 16 آذر، زمینه های منطقی و توجیه پذیری نداشت و فاقد کمترین آگاهی پیشین بود.

لینک همین نوشته در بالاترین

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:26  توسط علی اشرف فتحی  | 

از روح الله تا امام روح الله

امام خمینی در کنار مدیران اصلی نظام در دهه شصت

خرداد امسال شاهد اقدام پر سر و صدای تلویزیون در نمایش صحنه هایی از رویدادهای دهه نخست انقلاب در قالب مستند «سیره عملی امام روح الله» بودیم که طی دو دهه گذشته سانسور می شد. اکثریت جامعه کنونی ما را جوانانی تشکیل می دهند که طی دو دهه گذشته رشد کرده و با فضای دهه نخست انقلاب بیگانه اند. از این رو نمایش این صحنه ها جدای از همه کمبودها و بی انصافی هایی که اشاره خواهم کرد، می تواند گام مهمی در راستای آشنایی نسل جوان ما با واقعیت های انقلاب باشد. همین که بشود صحنه های متعددی از امام را دید، غنیمتی است که 14 سال است از مردم ما گرفته شده بود. ولی همه اینها دلیل بر این نمی شود که صدا و سیما از کار خود راضی باشد و از نامه تشکرآمیز اکثریت نمایندگان مجلس هشتم، چنین توهم کند که کار شاقّی کرده است! هنوز صدا و سیمای ما راه زیادی تا بدل شدن به یک «رسانه ملی» دارد. رسانه ای که دربرگیرنده نیازهای همه اقشار مردم و ارائه دهنده تحلیل های منصفانه و واقعی باشد. مستند «سیره عملی امام روح الله» باز هم نشان داد که صدا و سیمای ما هنوز یک «رسانه دولتی» است. چرا که همه تحلیل و حتی خبرهای آن، تکرار چیزهایی بود که سالهاست در قالب کتاب های کسل کننده درسی تاریخ و نیز سخنرانی ها و اعلامیه های رسمی به خورد جوانان ما  داده شده است. البته پیش از این مستند، شبکه تلویزیونی المنار لبنان (وابسته به حزب الله لبنان) چند سال قبل مستندی مفصل تر با عنوان «روح الله» تولید کرده بود که سرتاسر دروغ و تحریف ناشیانه تاریخ انقلاب بود. این مستند که حجم آن چند برابر مستند «سیره عملی امام روح الله» است و از سوی بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس در ایران نیز دوبله و منتشر شده و سه بار نیز از تلویزیون ما پخش شده است، بیش از صد خطای فاحش تاریخی دارد! گذشته از اینکه مملو از تحلیل های غیر منصفانه و یکسویه است. اگرچه دربرگیرنده نمایش صحنه هایی است که حتی در مستند اخیر ساخت ایران هم وجود ندارد، ولی در برخی موارد به ابتذال کشیده شده است! مثلاً در قسمت دهم آن که به دوران بیماری و ارتحال امام اختصاص دارد، ادعا شده که امام در اواخر اقامت در نجف، به بیماری سرطان مبتلا می شود ولی به طرز معجزه آسایی این بیماری متوقف شده و از سوی خداوند متعال چنین مقدّر می شود که امام به پاریس و سپس به ایران برود و انقلاب را رهبری کرده و نظام جمهوری اسلامی را مستقر کند و پس از گذشت بیش از یک دهه، دوباره این بیماری عود می کند و این بار امام را از پای در می آورد!!؟ امثال این دروغ شاخدار تاریخی که به هیچ منبع موثقی هم مستند نیستند، در این مستند فراوانند و حتی تاریخ برخی رویدادها نیز به اشتباه نقل می شود.(اعتراض دفتر آقای منتظری به این مستند را در اینجا بخوانید) از میان افرادی که در این مستند به بیان تحلیل ها و خاطرات خود از امام می پردازند، سخنان دری نجف آبادی دادستان فعلی کلی کشور نیز مضحک تر و غیر واقعی تر است. با این تفاصیل به نظر می رسد مستند «سیره عملی امام روح الله» بسیار آبرومندانه تر و منطقی تر باشد!

با این حال ضروری است که به اشتباهات و تحریفات این مستند هم اشاره ای شود. همانگونه که گفتم این مستند در واقع تکرار مکرراتی است که سالهاست در تریبون ها و نوشته های رسمی ما بیان شده و می شود. چیزهایی از قبیل غربزده و غیر اسلامی بودن کسانی مثل بازرگان، بنی صدر و سایر نیروهای ملی مذهبی، کمرنگ شدن نقش چهره های مؤثری چون طالقانی و منتظری، بزرگنمایی نقش آیت الله خامنه ای (قسمت های اول، سوم و چهارم)، خائن دانستن یاسر عرفات (قسمت اول) و بنی صدر (قسمت های پنجم، ششم و هفتم) و اشاره نکردن به جزئیات اختلافات درونی نیروهای طرفدار امام از این جمله اند. در قسمت نخست نیز ادعای عجیب و غریبی مطرح می شود که بیان آن زیبنده یک برنامه تحلیلی تلویزیونی نیست. در این قسمت ادعا می شود که فرمان امام مبنی بر نادیده گرفتن حکومت نظامی روز 21 بهمن 1357 موجب نگرانی طالقانی و بازرگان می شود و امام در پاسخ به تماس تلفنی طالقانی به او می گوید که این دستور وی یک منشأ غیبی دارد! الیته گوینده این مستند نمی گوید که این منشأ غیبی چیست؟ ولی آنگونه که شنیده ام ادعا شده که امام خمینی به آیت الله طالقانی گفته که این دستور را از امام زمان دریافت کرده است! البته چنین چیزی صحت ندارد و تا جایی که می دانم این موضوع از بافته های وزیر سابق شعار است! (بازتاب نقل این داستان ساختگی را در سایت بی بی سی ببینید.) بیان چنین داستان مجعولی در این مستند در کنار دیگر تحلیل های آن، ما را به این نتیجه می رساند که این مستند، قرائت احمدی نژادی از شخصیت امام خمینی است!

ادعای خائن بودن نخستین رییس جمهوری اسلامی ایران نیز چندی است که با امّا و اگرهای فراوانی مواجه شده است. همانند گذشته، در این مستند نیز تأکید می شود که فرمان بنی صدر مبنی بر بمباران بقایای هلی کوپترهای آمریکایی در صحرای طبس اقدامی مشکوک و هماهنگ با توطئه های آمریکا بوده است(قسمت 5)، به دلیل حمایت ارتش از بنی صدر، از تصفیه ناتمام ارتش ابراز تأسف می شود!(قسمت5)، بنی صدر متهم به کارشکنی در ایجاد هماهنگی بین ارتش و سپاه می شود (قسمت 6) و رکود جبهه های جنگ به مدیریت خائنانه بنی صدر نسبت داده می شود (قسمت 7). در حالی که منابع مورد وثوق و استناد، خلاف این ادعاها را ثابت می کنند. اگر به صفحه 12 روزنامه کیهان 23 خرداد 1360 بنگریم، خواهیم دید که فرماندهان شهید ارتش (فلاحی و فکوری و نیز شهید وحید دستگردی) و نیز مرحوم سرلشگر ظهیرنژاد و ناخدا افضلی، تنها ساعاتی پس از برکناری بنی صدر از فرماندهی کل قوا و نیز ملاقات خصوصی شان با امام و چند روز پیش از عزل بنی صدر از ریاست جمهوری، چه قضاوتی درباره دوران فرماندهی بنی صدر بر جبهه ها دارند. شهید فلاحی که در زمان انجام این مصاحبه، عالی رتبه ترین مقام ارتش بوده است، صراحتاً از زحمات بنی صدر تشکر کرده و به نمایندگی از فرماندهان ارتش می گوید:«اخلاق اسلامی و وجدان میهنی من حکم می کند که به نام جانشین رییس ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران از تلاش های آقای دکتر بنی صدر ستایش کنم... ما شاهد زحمات آقای بنی صدر در مورد توجه به جنگ بودیم و از آن حق شناسی می کنیم... من به عنوان یک مسؤول، مراتب حق شناسی خود را از تلاش هایی که فرماندهی نیروهای مسلح سابق(بنی صدر) معمول می داشت اعلام کردم. هم معتقد بود و هم تلاش می کرد که نزدیکی و هماهنگی و همکاری بیشتری بین نیروها باشد و من صادقانه این را بیان می کنم. به دلیل اینکه او هم در مقابل امام مسؤول بود و هم در پیشگاه خدا و ملت ایران. ایشان به رأی العین دیدند آنجا که همکاری و هماهنگی بین ارتش و سپاه بیشتر است، نتیجه مطلوب تر است و یکی از آرمان های او بازپس گرفتن زمین های مادری ما بود. هیچ دلیلی وجود ندارد که بگوییم او نمی خواسته است همکاری و هماهنگی بیشتری بین ارتش و سپاه باشد. خیلی هم در این مورد سعی می کرد و به خصوص همکاران من حاضرند.»  شهید فلاحی حتی حاضر نمی شود بگوید که بنی صدر از فرماندهی کل قوا عزل شده است. او به خبرنگاران می گوید:«من ترجیح می دهم به جای برکناری، لفظ استرداد اختیارات واگذار شده را به کار ببریم.» وی در ادامه این مصاحبه مطبوعاتی تصریح می کند که در پایان دوره فرماندهی بنی صدر، تنها چهل درصد زمین های اشغالی در دست نیروهای مهاجم باقی مانده است. در همین مصاحبه، شهید فکوری وزیر دفاع و فرمانده نیروی هوایی ارتش و مرحوم ظهیرنژاد فرمانده نیروی زمینی ارتش از بی سابقه بودن عملکرد ارتش در دوران فرماندهی بنی صدر سخن گفته و از آن دفاع می کنند. اکنون نیز پس از گذشت بیست و هفت سال از آن روزها چند چهره سرشناس مخالف بنی صدر نیز بر خائن و وابسته نبودن او صحه گذارده اند. هاشمی رفسنجانی که یکی از سه ضلع مثلث رهبری جریان مخالف بنی صدر (بهشتی، رفسنجانی و خامنه ای) را بر عهده داشت، چندی پیش به روزنامه همشهری گفت که دلیلی وجود ندارد که بنی صدر وابسته به دستگاه های جاسوسی غرب بوده باشد. همچنین ماه گذشته نیز دو فرمانده شاخص جنگ (رحیم صفوی و علی شمخانی) که از مخالفان بنی صدر نیز شمرده می شدند، در گفتگوی تلویزیونی شان بر خائن نبودن او تأکید کردند. هادی غفاری مخالف جنجالی بنی صدر نیز سال گذشته وی را از بسیاری از اتهامات تبرئه کرد. برای همین فکر می کنم که رسانه ها و تریبون های رسمی ما نباید به همین راحتی حکم به خیانت بنی صدر کنند. چه خوب بود که صدا و سیمای ما  در روزهای پایانی خرداد در نشست های محققانه ای به بررسی و کالبد شکافی عملکرد بنی صدر می پرداخت.

از دیگر نکاتی که درباره مستند «سیره عملی امام روح الله» می توان گفت، ساکت ماندنش درباره برخی تحولات مهم دهه نخست انقلاب است. رویدادهای حساسی چون شورش حزب خلق مسلمان در سال 58، عتاب ها و انتقادات شدید امام خمینی نسبت به عملکرد شورای نگهبان، اختلافات شدید شخص رییس جمهور وقت (آقای خامنه ای) با نخست وزیرش (مهندس موسوی)،انشعاب جنجالی روحانیون مبارز از روحانیت مبارز، پرخاش امام خمینی به آقای خامنه ای درباره برداشت وی از محدوده اختیارات ولی فقیه (که در قسمت 14 به صورت متفاوتی از آن یاد شده) ونیز عدم اشاره به حملات شدید به امام به انجمن حجتیه و متحجرین حوزه از این موارد است. در حالی که در سرتاسر مجموعه به نیروهای نهضت آزادی و ملی مذهبی بارها حمله شده و آنها مصداق سخنان و عتاب های امام دانسته شده اند، ولی در قسمت 11 که به سخنان انتقادآمیز امام علیه انجمن حجتیه اشاره می شود(همان سخنانی که به اعلام تعطیلی انجمن حجتیه از سوی رهبر آن انجامید)، به هیچ وجه مصداق سخنان امام روشن نمی شود.

در این مستند هیچ اثری از نقش برجسته و پررنگ آقای منتظری در دهه نخست انقلاب نیست و حتی انتخاب وی به قائم مقامی رهبری نیز در قسمت 13 مورد اشاره کوتاهی قرار می گیرد، در حالی که بحث برکناری او و جریانات مربوط به مهدی هاشمی در قسمت 14 با آب و تاب فراوانی نقل می شود.

گذشته از همه این ایرادات تاریخی، از نظر فنی نیز این مستند، بسیار ضعیف و غیر جذاب است، تدوین ناشیانه ای دارد، موسیقی اش نامناسب است و حتی گوینده مناسبی برایش برگزیده نشده است. قیافه ظاهری و تن صدای گوینده هیچ تناسبی با حال و هوای این مستند ندارد.

در کل باید گفت که این مستند هم همانند کارهای مشابه پیشین، بیشتر شبیه بیانیه اعلام مواضع یک جریان سیاسی خاص است تا یک مستند تحلیلی تاریخی! چنین دفاعی از امام زیبنده نیست و بهتر است مسؤولین امر به فکر ارائه آثار شایسته ای درباره چنین موضوع حساسی بیافتند. خواب بیست ساله کافی است!اگر مدافعان امام نتوانند چهره واقع بینانه ای از ایشان نشان دهند، تردید نکنند که دیگران این کار را خواهند کرد. در آن صورت نمی توان تضمینی داد که تاریخ انقلاب تحریف نشود!

درخواست مناظره خبرنگار واحد مرکزی خبر و راوی مستند امام روح الله

لینک همین نوشته در بالاترین

همین نوشته در پارسینه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:56  توسط علی اشرف فتحی  | 

روزهای پس از حکیم

هاشمی شاهرودی (سمت راست) پیش از محمد باقر حکیم (سمت چپ) ریاست مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق را بر عهده داشت

دیروز جمعه اول ماه رجب، پنجمین سالروز ترور ناجوانمردانه آیت الله سید محمد باقر حکیم روحانی و سیاستمدار برجسته عراقی بود. او در شهریور سال ۱۳۸۲ و پس از اقامه نماز جمعه در حرم امام علی در نجف و با زبان روزه به شهادت رسید. بمبی که وهابی ها و بعثی ها او را با آن کشتند، منجر به شهادت حدود دویست نفر دیگر و تخریب بخشی از حرم امام علی  هم شد. وی که در نخستین روزهای پس از سقوط صدام پس از ۲۳سال اقامت اجباری در ایران وارد عراق شده و با استقبال صدها هزار عراقی مواجه شده بود، از آگاه ترین سیاستمداران عراقی شمرده می شد و بی گمان اگر امروز می بود، تأثیر فوق العاده ای در کنترل اوضاع بحرانی عراق داشت. به یاد دارم که در آخرین روزهای حضورش در ایران، در برنامه نگاه یک حضور پیدا کرد و در برابر پرسش های شیطنت آمیز محمود محمدی مجری پیشین این برنامه که می خواست سقوط صدام را کم اهمیت و مشکوک جلوه دهد، با صلابت خاصی پاسخ های شایسته و زیرکانه ای داد. دو هفته پیش از شهادتش نیز در خطبه های نماز جمعه نجف تأکید کرد که حمله کنندگان به نیروهای ائتلاف، از نیروهای مردمی مقاومت نیستند. او از روحانیون انگشت شماری بود که مفاهیمی چون "ملت - دولت" و "منافع ملی" را درک کرده بود و به گفته بیل کلینتون رییس جمهور پیشین آمریکا، رهبر محبوب میلیون ها عراقی به حساب می آمد. او در راه منافع ملی عراق، ابایی نداشت که با آمریکایی ها و انگلیسی ها وارد معاملات حساب شده و معقول شود.

آیت الله سید محمد باقر حکیم

آخرین بار او را در مراسم گرامیداشت برادران شهیدش در مسجد اعظم قم دیدم، درست دو روز پیش از خروج آخرینش از ایران. داشت با حسن روحانی خداحافظی می کرد. عراقی ها بدون حکیم روزهای سختی را پشت سر گذاشته اند. هنوز هم برای حکیم بدیلی پیدا نشده است. برادرش عبدالعزیز نیز که جانشین وی شد، این روزها به بیماری سرطان مبتلاست. عبدالعزیز حکیم آخرین بازمانده فرزندان مرحوم آیت الله العظمی سید محسن حکیم است. خاندان حکیم در راه مبارزه با رژیم صدام، بیش از شصت شهید برجسته را تقدیم کرد و این در تاریخ مبارزات مرجعیت شیعه بی مانند است.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 11:46  توسط علی اشرف فتحی  | 

مردی که زیاد می داند (3)

در دو نوشته قبلی ام ( 1 – 2 ) آوردم که هاشمی رفسنجانی امسال نیز با دو کتاب خاطراتش خبرساز شد. کتاب خاطرات سال64 را بررسی کوتاهی کردم و نیز پرسش های مهم و جسورانه زیباکلام از هاشمی را آوردم. برخی دوستان انتقاد کرده اند که چرا پرسش کننده و دیدگاه هایش را بزرگنمایی کرده ام؟ در پاسخ باید بگویم که نخست باید به اهمیت جایگاه زیباکلام در فضای سیاسی کنونی ایران آگاه باشیم. چه از او خوشمان بیاید و چه از او و تحلیل هایش بیزار باشیم، باید قبول کنیم که دیدگاه های او به عنوان یک تحلیلگر، استاد دانشگاه، پژوهشگر تاریخ و اندیشه سیاسی معاصر و نیز حداقل به عنوان یک روزنامه نگار باید شنیده شود. به ویژه آنکه ما امروز کمتر کسی به انصاف و واقع بینی او داریم. این را هم نباید فراموش کنیم که بسیاری از فرماندهان سپاه و نیز اشخاص مهمی چون سعید حجاریان و نیز فاطمه هاشمی دختر بزرگ رفسنجانی در دوره های فوق لیسانس و دکترااز شاگردان زیباکلام بوده اند. از سوی دیگر باید توجه کرد که این بار باید به گونه ای دیگر به سخنان زیباکلام بنگریم. این بار او در برابر فردی چون هاشمی رفسنجانی به عنوان گنجینه اصلی اسرار انقلاب و جمهوری اسلامی، به ارائه دیدگاه هایش پرداخته است و این امر، اهمیت سخنان زیباکلام را دو چندان می کند. جدای از آنکه زیباکلام نیز در این کتاب، جسورتر و صریح تر سخن گفته است. اکنون با این توضیح، به بررسی پاسخ های هاشمی و نیز نقد کتاب اخیر زیباکلام می پردازم.

باید گفت که هاشمی در برابر سخنان و پرسش های چالش برانگیز زیباکلام، یا همانند همیشه محتاطانه و محافظه کارانه پاسخ گفته و یا در برابر سماجت زیباکلام، کوتاه آمده و سخنان متفاوتی بیان کرده است. به عنوان نمونه، در برابر پرسش های مکرر زیباکلام پذیرفته است که :«اگر مشروطه واقعی و قانون اساسی اجرا می شد...فکر می کنم بخشی از خواسته ها تخفیف می یافت و...به شیوه دموکراتیک به اهداف می رسیدیم و در این صورت نیاز به انقلاب کردن نبود. (صص 55 و 56) و یا در صفحه 69 کتاب در برابر پرسش یازده صفحه ای زیباکلام، اذعان کرده است که در دوران مبارزه، بحثی از ولایت فقیه نبوده و حتی خود وی در دادگاهش که سه سال پیش از پیروزی انقلاب انجام شده، اعلام کرده که ما همانگونه که اعضای نهضت آزادی می گویند، قانون اساسی را قبول داریم.

ولی در برخی موارد نیز دیدگاه های زیباکلام را نپذیرفته است. مثلاً بر خلاف آنچه که زیباکلام و بسیاری دیگر معتقدند، هاشمی تصریح کرده که بحث ولایت فقیه برای نخستین بار نه از سوی حسن آیت بلکه از سوی آیت الله منتظری و در قالب چند بیانیه و مصاحبه در روزنامه ها مطرح شده است. (ص73)

ولی در ادامه هاشمی نیز بر گفته های زیباکلام صحّه می گذارد و می گوید:« نظر امام این بود که به قم بروند و حکومت را به صالحان واگذار کنند... پس ذهنیت ایشان این بود که ما به شیوه دموکراتیک، به حکومت صالحان برسیم و نقش ایشان هم هدایت و رهبری در قم باشد و در رفتن به قم هم عجله داشتند. من می دانستم که حضورشان در تهران موقت بود. (صص72 و 73)

حال به برخی نکته های شنیدنی که هاشمی به زیباکلام گفته است، توجه کنید:

بهشتی، رفسنجانی، یاسر عرفات، منتظری و مرحوم لاهوتی در روزهای نخستین پیروزی انقلاب

*  امام خمینی قبلاً هم به نهضت آزادی خیلی اعتقاد نداشتند...یک بار به من گفتند که ما باید اول مسایل اینها (نهضت آزادی و مهندس بازرگان) را حل کنیم بعد به سراغ مسایل دیگر برویم، چون اینها افکار مردم را خراب می کنند. (ص75)

* در زمان ریاست جمهوری خودم که یک دهه از انقلاب گذشته بود، یکی از بحث های مهم این بود که درگیری های ائمه جمعه و فرمانداران و استانداران را کم کنیم. (ص83)

* من میدان زیادی به نیروهای تحصیلکرده و مدیر و کاری داده بودم تا انسان های شعاری و تندرو. این سیاست من آنها را یک مقدار رنجانده بود... بچه های حزب اللهی در دانشگاه شهید بهشتی با رییس دانشگاه مخالفت می کردند، با این که او عالم، محقق و مدیر بود. اما اینها می گفتند که چرا مثلاً ریش خودش را می تراشد؟! چرا حزب اللهی نیست؟ من با این افکار تند اجتماعی که محدودیت هایی برای مردم درست می کند، مخالف بودم. (ص124)

* مرحوم آقا سید ابوالفضل موسوی برادر حاج آقا رضا زنجانی یک بار در جلسه ای گفت که آقای دکتر شریعتی جامعه شناس است، ولی جامعه خودش را نمی شناسد. اگر می شناخت، نمی آمد در این جامعه مثلاً به مرحوم مجلسی اهانت کند. این چه ثمره ای برای افکار ایشان دارد و چه ضررهایی می تواند برای راهش ایجاد کند؟ (ص144)

* می گفتند و می نوشتند که سیاست های من همه خواسته های آمریکاست...گاهی در دولت به من می گفتند که چرا ما ساکت هستیم؟چرا با اینها که این حرف ها را می زنند، برخورد نمی شود؟چرا دروغ می گویند؟من به اینها می گفتم که ببینید در این فضا کسی جرأت نمی کند به رهبری حرف بزند، به قوه قضائیه هم جرأت نمی کنند حرف بزنند، به مجلس هم جرأت نمی کنند حرف بزنند، چون نماینده ها فوق العاده حساس هستند...فقط می ماند دولت، بگذارید جایی باشد که تمرین دموکراسی شود و حرف هایشان را بزنند. شما جواب بدهید اما بگذارید اینها حرفشان را بزنند. (ص146)

* در زمان من تشکیلات اطلاعاتی کار غیر آشکار هم داشتند که مواردی را من نمی دانستم و بعداً کشف شد. مثلاً وقتی  از طریق یکی از افراد وزارت فهمیدم که اینها موشک هایی را بدون اطلاع من برای زدن منافقین به اروپا فرستادند، موضوع را پیگیری کرده آنها را تنبیه کردم. همین آقای سعید اسلامی (امامی)  را در آن مسأله محاکمه اداری کردیم و به عنوان متخلف اداری از معاونت برداشتیم. (ص153)

* آقای فلاحیان یک نیروی اطلاعاتی به آن معنا نبود. (ص154)

* آقای خاتمی یک بار به من گفتند من که از اصلاحات چیزی نگفتم. کلمه اصلاحات را بعداً دیگران درست کردند. (ص156)

* همین آقای بهزاد نبوی و گروهش آن موقع پدر اینها (نهضت آزادی و مهندس بازرگان) را درمی آوردند. (ص157)

* مصادره کارخانه های بزرگ را مهندس سحابی در شورای انقلاب مطرح کرد. آن موقع من تیر خورده بودم و یک ماه به جلسات شورای انقلاب نیامدم. وقتی آمدم دیدم که آقایان لا یحه را آوردند  و تصویب کردند. کارخانه های زیادی را گرفتند و بخش خصوصی را منهدم کردند... آقای مطهری روی همین افکار می خواست از شورای انقلاب بیرون برود. (ص162و163)

* در ماهیت آمریکا این نبود که با آمریکا ستیز داشته باشیم. (ص170)

* یک بار در شورای انقلاب تصمیم گرفتیم گروگان های آمریکایی  را تحویل بگیریم تا دست ما باشند و بتوانیم مذاکره کنیم. دانشجویان کارشکنی کردند و کار خراب شد. پس مسأله در دست مسؤولان اجرایی نظام نبود. مسأله مربوط به دانشجویان، امام و عده ای خاص مثل آقای موسوی خوئینی ها و حاج احمد آقا بود. (ص173)

* من فکر می کنم می شد بهتر عمل کرد و مسأله گروگان ها را با هزینه کمتری برای نظام و مملکت فیصله داد. (ص174)

* یک بار در دولت رجایی یک موجی بلند شده بود که چون انقلاب ما مردمی است، نباید با دولت ها رابطه داشته باشیم. امام گفتند این حرف ها چیست که می زنید؟! کار دولت با دولت و مردم با مردم است. (ص183)

* من در دولت خودم یک شرطی گذاشته بودم که اموال و پولی را که در حساب اف ام اس داریم و آمریکا ادعایی درباره آنها ندارد، به عنوان حسن نیت به ما برگرداند تا ما وارد مذاکره شویم. حاضر نشدند این حسن نیت را نشان دهند. (ص184)

* در عمل هم قدرتی نداریم که در آنجا (فلسطین) بجنگیم و یا بتوانیم اسرائیل را محو کنیم. بنای این کارها را هم نداریم. (ص193)

* یهودی ستیزی اصلاً در اندیشه و برنامه ما نبوده و الان هم نیست. (197)

* آقای چلبی امروز (یازده بهمن82) اینجا بود. می گفت بوش که به فرودگاه بغداد آمد ... به ما گفت سلام مرا به آقای سیستانی برسانید و بگویید من اینگونه نیستم که می گویند، من هم خداپرست و مؤمن هستم و شیطان نیستم. (ص199)

* اول انقلاب، فلسطینی ها به اهواز آمدند و خواستند دفتر ایجاد کنند، امام مخالفت کردند و گفتند اینها باید بروند و در فلسطین بجنگند. اینجا چه کار دارند؟ (ص203)

* جناح راست پایگاه ثابتی دارند. اگر آن طرفی ها همه بیایند، یعنی طیف چپ، لیبرال، بی تفاوت ها و مخالفان، اتخابات را می برند، اگر نیایند راستی ها حتی با 15 درصد شرکت کنندگان هم پیروز می شوند. (ص213)

* سخت گیری های آقایان راستی ها به خصوص در مسایل اجتماعی به نوبه خود عده ای را تحمل ناپذیر کرد و به جمع مخالفین افزود. (ص226)

* چرا مردم در دوم خرداد اینگونه شدند؟مردم از سخت گیری های جناح راست خسته شده بودند و حتی خارجی ها می ترسیدند راستی ها بیایند... امیدوارم که جناح راست عبرت گرفته باشد. (ص227)

* فکر می کنم رسالت ما که انقلاب کردیم این بود که می خواستیم مردم به اسلام نزدیک تر شوند و آمدیم دولت اسلامی تشکیل دادیم و حال اگر ببینیم مردم به سمت دیگری می روند، جای نگرانی واقعی است... کسی خوشش نمی آید و راضی نیست که فقط سی درصد مردم تهران در انتخابات شرکت کنند و بیست درصد به آنهایی که می خواهند حاکم باشند رأی داده باشند. این را قبول نداریم... نگرانی وجود دارد. (ص228)

* تریبون مجلس ششم داشت واقعاً لجن پرانی می کرد. (ص231)

* من به دلایل زیاد عقلی، کاربردی، اجرایی و عقیدتی خوشحال نیستم از این که شمار رأی دهندگان کم باشد و اکثریت مردم در انتخابات شرکت نکنند و این را نقص نظام می دانم. (ص233)

* اگر بعضی افراد بیایند سطح مملکت پایین می آید و رییس جمهور، فرمانبر می شود. من هم این را قبول ندارم. باید رییس جمهور متشخصی در کشور باشد که با اراده خودش کار کند. (ص259)

* من نمی گویم که جنگ عراق با ایران مستقیماً با دستور امریکا بود. فکر نمی کنم کسانی که عاقل هستند اینگونه بگویند. (266)

* ارتش زیاد مدعی ادامه جنگ نبود. فرماندهان سپاه بودند که بیشتر بر روی ادامه جنگ تأکید داشتند. (ص311)

 

زیبا کلام در چند جا با زیرکی و سماجتتش هاشمی را به سخن گفتن وا می دارد. یک جا با بیان اینکه امام از ته دل خوشحال بود که عراق به ایران حمله کرده است، از هاشمی اینگونه می شنود که : « جنگ راهی پیش ما گذاشت که مشکلات منطقه را حل کنیم.» (ص278) و در جای دیگری (ص311)  با طرح پیش فرض ذهنی خود هاشمی را رندانه به سخن می کشد و از او می شنود که چگونه با زیرکی خاص خود نامه ای از محسن رضایی می گیرد تا از امام تجهیزات بیشتری طلب کند و با همین نامه، امام را ترغیب به پذیرش آتش بس می کند. البته درباره ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر باز هم هاشمی در اینجا فرماندهان سپاه را مسؤول تداوم جنگ دانسته و گفته او در ان جلسه سکوت کرده است. (ص285) محسن رضایی فرمانده وقت سپاه البته روایت متفاوتی دارد و تداوم جنگ بعد از فتح خرمشهر را بر اساس طرح آقای هاشمی می داند. البته هاشمی همانند زیباکلام، گفته های مرحوم سید احمد خمینی مبنی بر مخالفت اولیه امام با ادامه جنگ را رد می کند و حتی می گوید:« امام گفتند باید ادامه دهید و هیچ کس حق ندارد از توقف جنگ و آتش بس حرف بزند. هرکس چنین حرفی بزند با او برخورد می کنم.» (ص285)

 

یکی از نکات مورد تأمل این کتاب، پیش بینی هایی است که هاشمی و زیباکلام از تحولات آینده ایران مطرح می کنند. هر سه پیش بینی زیباکلام درباره به قدرت رسیدن محافظه کاران در انتخابات دروه نهم ریاست جمهوری (ص208)، بروز رویارویی و کشمکش میان اردوگاه اصولگرایان(ص212) و ناکارامدی مجلس هفتم (ص243) محقق شده است. ولی پیش بینی هاشمی مبنی بر قدرت یافتن عقلای جناح راست و نیز عدم بروز تندروی در سیاست خارجی دولت اصولگرا (217) درست از آب در نیامده است.

این کتاب همانگونه که گفتم از یک خلأ اساسی رنج می برد و آن هم عدم حضور یک منتقد هاشمی در این گفتگوهاست. البته زیباکلام در بسیاری موارد توانسته دغدغه های منتقدین را نیز مطرح کند. ولی برای ماندگاری بیشتر این کار ارزشمند، بهتر است در تداوم این گفتگوها این نکته نیز لحاظ شود. از سوی دیگر احساس می شود که در برخی موارد، سؤالات بسیار تکرار شده و گفتگو را ملال انگیز کرده است. مثلاً در بحث اسرائیل و امیرکبیر حس می شود که تکرارهای زیادی صورت گرفته که البته بخشی از آن ناشی از امتناع هاشمی از پاسخ دادن و محافظه کاری اوست. ولی در هر صورت هیچ یک از این معایب، از ارزشمند بودن این کار کم نمی کند.

فقط می ماند برخی اشتباهات جزئی که باید در چاپ های بعدی اصلاح شوند:

1- زیباکلام بارها از ترکیب نادرست «به شخصه» استفاده کرده است. (مثلاً صفحات 205 و 207) در حالی که باید یا از «بشخصه» استفاده کند و یا همانگونه که در صفحه 246 می بینیم، از «شخصاً» بهره بگیرد.

2- در صفحه نخست مقدمه کتاب، زیبا کلام گفته که این کتاب نه مصاحبه با آقای هاشمی است نه گفتگو و نه نقل خاطرات، بعد در چند خط پایین تر گفته که این کتاب فی الواقع گفتگو با آقای هاشمی است!؟

3- زیبا کلام در صفحه 72 گفته که امام معتقد بود بازرگان را بر اساس رأی مردم و نه حق الهی منصوب کرده است. در حالی که خود امام در جلسه معرفی بازرگان، صریحاً بر دو حق ناشی از شارع مقدس و نیز رأی و تأیید مردم تأکید کرده است.

4- در پاورقی صفحه 274 از مرحوم آیت الله پسندیده به عنوان برادر ناتنی امام خمینی یاد شده است که اشتباه محض است. فقط نام خانوادگی این دو برادر با هم متفاوت بود. حتی نام برادر میانی هم هندی بود.

5-  زیبا کلام گفته که حاج احمد خمینی در مصاحبه ای اعلام کرده که امام در ابتدا با ادامه جنگ مخالف بود. در حالی این موضع گیری حاج احمد آقا در خلال یکی از سخنرانی های ایشان بود.

6- هاشمی در صفحه 140 تلویحاً گفته که کانادا رییس جمهور دارد. در حالی که کانادا به صورت فرمانداری کل وزیر نظر ملکه بریتانیا اداره می شود.

 

لینک همین نوشته در بالاترین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 3:13  توسط علی اشرف فتحی  | 

مردی که زیاد می داند (2)

دکتر صادق زیباکلام

دکتر صادق زیباکلام یکی از جسورترین و در عین حال خوش شانس ترین منتقدین جمهوری اسلامی بوده است. وی که در دولت بازرگان به عنوان نماینده وی در کردستان منصوب شده و مدتی به دست افراد مسلح گروگان گرفته شد، بعدها در انقلاب فرهنگی نیز نقش داشت. اگرچه بارها به دلیل همان نقش عذرخواهی کرد. او یکی از استادان برجسته علوم سیاسی دانشگاه تهران و همچنین یکی از برجسته ترین تحلیلگران سیاسی ایران محسوب می شود. از همین رو در اغلب روزها می توانید گفتگوهای رسانه های خارجی همچون صدای آمریکا، رادیو بی بی سی، رادیو فردا، صدای آلمان و رادیو فرانسه با وی را بشنوید و یا در سایت ها بخوانید. رویکرد وی در بیشتر تحلیل هایش انتقادی و اصلاح طلبانه بوده است. او در بسیاری از کنفرانس های مطرح در مجامع شاخص علمی دنیا نیز دعوت می شود. ولی جالب تر از همه اینها حضور او در بسیاری از میزگردهای سیاسی تلویزیون ایران است. او در این میزگردها نیز دست از لحن انتقادی خود برنمی دارد و با بهره گیری از صراحت بیان ویژه اش به نقد و بررسی موضوعات مطرح شده می پردازد. وی در انتخابات مجلس ششم از زنجان ثبت نام کرد ولی صلاحیتش رد شد. آن روزها وی در دانشگاه آزاد زنجان نیز تدریس می کرد. برخی از کتاب های وی از جمله «ما چگونه ما شدیم؟» و «مقدمه ای بر انقلاب اسلامی» از آثار شاخص در زمینه تحلیل سیاسی جامعه کنونی ایران به شمار می رود.

هاشمی برای مصاحبه با خانم کریستین امانپور خبرنگار سی ان ان آماده می شود

او در جدیدترین اثر خود به نام «هاشمی بدون روتوش» بخش نخست گفتگوهای بی پرده و صریح خود با هاشمی رفسنجانی را منتشر کرده است. این گفتگوها که از سال 1379 آغاز شده و ظاهراً هنوز هم ادامه دارد، توانسته با به چالش کشیدن هاشمی، بخش های مهمی از پشت پرده قدرت در جمهوری اسلامی را مطرح کند. البته با توجه به جانبداری های مکرر زیباکلام از هاشمی در 9 سال اخیر فکر می کنم شایسته بود برای  مفیدتر و ماندگارتر شدن این گفتگوها از برخی از منتقدین شاخص هاشمی همچون عباس عبدی و اکبر گنجی هم بهره گرفته می شد. اگرچه عبدی و گنجی در بسیاری از روزهایی که زیباکلام مشغول تدوین این کتاب بوده، در زندان به سر می برده اند!

به هرحال این کتاب بلافاصله پس از انتشار در هفته های نخستین امسال، همچون دیگر خاطرات هاشمی با جنجال رسانه ای همراه شد و حتی دفتر هاشمی را هم به واکنش واداشت. زیبا کلام در پرسش هایی که از هاشمی کرده، صراحت و جسارت عجیبی نشان داده و از همین رو هاشمی را به چالشی بی سابقه کشیده است. او همچون دیگر کتاب ها و مصاحبه هایش بسیاری از گزاره های مسلّم و بدیهی تاریخ انقلاب و جمهوری اسلامی را مورد تردید قرار داده و توانسته هاشمی را وادار کند که در برخی صفحات کتاب، موضع گیری های کم سابقه و ناگفته ای بیان کند. به عنوان نمونه به این گفته های زیباکلام دقت کنید:

 

* می خواهم بگویم که خود این مصوبه انجمن های ایالتی و ولایتی را که ما این همه می گوییم شروع توطئه علیه اسلام بوده، در اساس واقعاً مطلب مهمی نبود... سؤالم این است که آیا امام به دنبال بهانه ای برای درگیر شدن با رژیم نبودند؟(ص44)

* بنده معتقدم که خود امام در ابتدا اساساً به دنبال این که حکومت کنند و زمام امور کشور را به دست بگیرند، نبودند. حتی به عنوان ولی فقیه نیز ایشان نمی خواستند حکومت کنند. (ص58)

* به نظر می رسد از زمان ورود امام به صحنه سیاسی ایران...روحانیت و خود امام هیچ طرح جامعی در سر نداشتند. (ص57)

* من بعید به نظرم می رسد که امام زیاد اهل شور و مشورت و همفکری با دیگران بوده باشند. ممکن است نظر دیگران را هم پرسیده باشند، اما همه ما می دانیم که ایشان سرسخت و یکدنده بودند و روحیه کار جمعی نداشتند. آنچه را خودشان درست تشخیص می دادند همان را انجام می دادند. (ص61)

* امام همواره آنچه را که اعتقاد داشتند انجام می دادند و زیاد به حرف دیگران توجهی نمی کردند. (ص62)

* من فکر می کنم زمانی که امام  در نجف پیرامون ولایت فقیه در درسشان صحبت می کردند، لزوماً مقصودشان این نبوده که رژیم شاه که سرنگون شد، ما نظام ولایت فقیه را جایگزین خواهیم کرد...ایشان در عمل و بعد از انقلاب بحث ولایت فقیه را مطرح نکردند...طرح این بحث در درس ایشان به عنوان یک بحث فقهی و به اصطلاح آکادمیک بود. (ص70)

*  جز شما (هاشمی رفسنجانی) هیچ روحانی نبوده که روی امیرکبیر کار کرده باشد و یا اساساً شخصیت این آدم برایش جالب باشد...چون بسیاری از جنبه های شخصیتی و اعتقادی امیرکبیر به گونه ای بوده که برای روحانیت نمی توانسته جذابیتی داشته باشد. جنابعالی مستحضر هستید که امیر با روحانیت میانه خوبی نداشت... امیرگبیر به غلط یا به درست معتقد بود که یکی از مشکلات مملکت، دخالت روحانیت در امور کشور است. (ص98)

* آقای سید علی اکبر محتشمی که الان (سال1382) رییس فراکسیون دوم خرداد در مجلس است، زمانی که وزیر کشور بود (سال 64 تا 68) یک قدم یک میلی متری هم برای توسعه سیاسی و آزادی احزاب برنداشت. (ص160)

* جایی گفته بودم که مهندس سحابی به لحاظ افکار و عقاید اقتصادی همان افکاری را دارد که نورالدین کیانوری دارد. بعد از من ایراد گرفتند که نباید این حرف را الان زد. اما من گفتم که اتفاقاً الان زمان طرح این حرف هاست. برای این که مهندس سحابی الان حی و حاضر است و می تواند بگوید نه (ص161)

* پس از بررسی اسناد سفارت آمریکا واقعاً اصلاً این طور ندیدم که آمریکا بعد از 22بهمن 57 به این جمع بندی رسیده باشد که رهبران انقلاب اسلامی ایران گروهی سازش ناپذیرند و جز سرنگونی آنها چاره ای نداریم. اصلاً و ابداً اینگونه نبود. (ص179)

* من همیشه این مطلب را به دانشجویان می گویم که چیزی که باورش سخت است، این است که اسرائیل یکی از ضد آمریکایی ترین رژیم های خاورمیانه است...خیلی از جاها محکم و جدی مقابل آمریکا می ایستد و می گوید منافع ما اینگونه ایجاب می کند و زیر بار دیکته آمریکا نمی رود. (ص181)

* هر چقدر می خواهم خودم را راضی کنم که امام هم مثل شما فکر می کرد، می بینم نمی توانم. بیشترین چیزی که در مورد ایشان به دلم می آید این است که پرستیژ ضد آمریکایی برای ایشان مهم تر از این بود که منافع ملی ما به چه سمت و سویی می رود. (ص182)

* ما نمی توانیم شعار نابودی اسرائیل را بدهیم و در عین حال انتظار داشته باشیم که در آمریکا واکنش به وجود نیاورد...مثل اینکه من هر بلایی که می خواهم بر سر همسرم بیاورم و بگویم به پدر خانم من مربوط نیست. (ص186)

* یک پرسش همیشگی که اسرائیلی ها همواره از ما ایرانیان دارند این است که چرا شما شعار نابودی اسرائیل را می دهید، در حالی که حتی رادیکال ترین گروه های فلسطینی هم دیگر این موضع را ندارند؟... اسرائیلی های ایرانی الاصل در کنفرانس هایی که من می روم، خیلی مایلند که با ایرانی ها مراوده داشته باشند، در حالی که فلسطینی ها و سایر اعراب اصلاً محل هم به ما نمی گذارند. برخی فلسطینی ها که اصلاً مدعی ما هستند و جلوی آمریکایی ها و اسرائیلی ها به ما می گویند که در کار ما دخالت نکنید. (ص196)

* آقای حجاریان به عنوان یکی از متفکرهای دوم خرداد، دانشجوی خودمان بود و با من کلاس دکترا و فوق لیسانس داشت، به لحاظ رفتار فردی، بسیار مؤدب و باحیا بود. به لحاظ استعداد و توانایی های فردی به علاوه احساس مسؤولیت و وظیفه شناسی انصافاً دانشجوی بی نظیری بود. (ص219)

* به نظر من  هشتاد درصد مردم کم و بیش امیدشان را از این نظام قطع کرده اند. (ص222)

* سال 80 در کنفرانسی در در انگلیس یکی از دوستان قدیمی ام را دیدم که اکنون از سران مجاهدین خلق است، او به من گفت شما اصلاح طلبان و خاتمی خروس بی محل هستید، این نظام داشت سقوط می کرد و شما مثل خروس بی محل آمدید و دوم خرداد را به راه انداختید و جلوی سقوطش را گرفتید و چند سال سقوط نظام را به عقب انداختید. (ص230)

*  حد و حدود دموکراسی در هر جامعه ای بر اساس قانون اساسی آن تعریف و مشخص نمی شود... بودن یا نبودن دموکراسی ارتباطی به وجود اصل ولایت فقیه یا بندها و اصول قانون اساسی پیدا نمی کند. ولی فقیه و شورای نگهبان باعث محو شدن دموکراسی  یا بر عکس باعث وفور آزادی نمی شوند... ما اگر ولی فقیه هم نمی داشتیم و یک جمهوری لائیک یا سکولار هم داشتیم، حد و حدود آزادی در جامعه ما همین میزان بود که الان هست...اشکال در جای دیگری است، اشکال در این است که مسؤولین ما در ابتدا صورت مسأله را بپذیرند که ما یک نارضایتی عمیق و نهفته داریم. (صص235-7)

* اگر میان رهبری نظام و رؤسای سه قوه فاصله زیاد باشد، این حالت قطعاً نه به خیر و صلاح کشور و آینده نظام است و نه اتفاقاً به نفع خود رهبری...اگر همانگونه که مرحوم رجایی می گفت رییس جمهور مقلد رهبر باشد، رییس مجلس هم بشود مقلد رهبر، رییس قوه قضائیه هم بشود مقلد رهبر، در آن صورت ما به کدام سمت و سو خواهیم رفت؟ در چنین وضعیتی بالطبع وقتی رییس مجلس پیش رهبری می رود خبردار می ایستد تا ببیند رهبری چه اراده ای می کند؟ این به نظر من آغاز زوال نظام است. متأسفانه الان (سال83) در خصوص مجلس هفتم چنین حالتی پیش آمده و کسانی نداریم که مثل مرحوم مدرس یا مصدق این شهامت را داشته باشند که دست کم در خفا به رهبری بگویند... در مجلس یا ملأ عام که نمی شود و نمی توانستم بگویم ولی جسارتاً به خودتان می گویم که نظر یا عقیده شما این اشکالات را دارد. (ص252)

* شما تا وقتی که از رهبری یا جاهای دیگر خیلی جدی و اساسی و به قول دوم خردادی ها خیلی شفاف تأیید نگرفتید که پشت شما محکم می ایستند و می گذارند کار کنید، وارد میدان (انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری) نشوید. (ص258)

* جمع بندی من این است که امام ته دلشان از جنگ خوشحال بودند. هیچ وقت هم مستقیم نگفتند، ولی در دلش این بود که ما که نمی خواستیم به رژیم بعث حمله کنیم، اما حالا که اینها به ما حمله کردند، تا آخر خواهیم رفت. (ص278)

* اصلاً اعتقاد ندارم که امام به رغم آنچه مرحوم حاج احمد آقا گفته اند، مخالف تداوم جنگ بودند. بر عکس معتقدم که امام کاملاً موافق ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر بودند، این هم چیزی نبود که مثلاً شما آن را در ایشان القا کرده باشید. (ص279)

* به جز مرحوم مهندس بازرگان مابقی بدون استثنا موافق تداوم جنگ بودند. (ص282)

* پذیرفتن این نکته که زدن هواپیمای ایرباس که در تفسیر ما علامت جدیت آمریکا برای مقابله مستقیم بود، برای من سخت است...اگر آمریکایی ها می خواستند خیلی جدی به ما بگویند که جنگ باید متوقف شود و شما با ما طرف هستید، راه های بهتری وجود داشت. زدن ایرباس برای رساندن پیامی به ما کار احمقانه ای بود. بنابراین فکر می کنم زدن ایرباس توفیق اجباری شد. یعنی بهانه ای شد که شورای عالی دفاع و امام قطعنامه را آبرومندانه بپذیرند. (ص297)

* شما از محسن رضایی خواستید که آن نامه معروف را به امام بنویسد و نیازهای جنگی خودشان را بخواهد و بهترین بهره برداری را از بیان نیازهای محسن رضایی کردید. شاید محسن رضایی فکر می کرد که اگر روی کاغذ بیاید، ممکن است شما نصف این لیست را از امام برایش بگیرید... اما هدف شما این بود که که به امام بگویید نمی توانیم اینها را تأمین کنیم. پس چاره ای نیست الّا این که آتش بس را بپذیریم. مطمئنم شما دقیقاً می دانستید دارید چه کار می کنید و محسن رضایی نمی دانست دارد چه کار می کند. شما می دانستید که اگر این لیست را پیش امام ببرید، دیگر این شما نیستید که باید جنگ را تمام کنید، این امام است. شما دو سه سال قبل هم می گفتید که جنگ باید تمام شود. محسن رضایی و فرماندهان سپاه می گفتند نه. (ص310)

 

در ادامه این نوشته به بررسی پاسخ های هاشمی به پرسش های زیباکلام و نقد این کتاب خواهم پرداخت.

درباره همین نوشته:

بخش نخست این نوشته

بخش سوم این نوشته

پاسخ عباس عبدی به زیباکلام

توضیحات زیباکلام درباره کتابش

-----------

لینک این نوشته در بالاترین

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:29  توسط علی اشرف فتحی  | 

مردی که زیاد می داند (1)

هاشمی رفسنجانی در حال تمرین تیراندازی

هاشمی رفسنجانی امسال نیز با دو کتاب، خبرساز شد. یکی کتاب خاطرات سال 1364 وی بود که با عنوان «امید و دلواپسی» منتشر شد. انتشار این کتاب، ادامه  کار ارزشمندی است که هاشمی از ده سال پیش و پس از پایان دوران ریاست جمهوری اش آغاز کرده است. خاطرات هاشمی دربرگیرنده ناگفته هایی است که گاه بیان آنها به جنجال نیز انجامیده است. آخرین جنجال را سال گذشته حسین شریعتمداری کلید زد و بخشی از خاطرات سال 63 هاشمی را زیر سؤال برد. وی در این کتاب از امام نقل کرده بود که باید شعار «مرگ بر آمریکا» به تدریج حذف شود. اعتراض شریعتمداری زمانی بیان شد که ماه ها از انتشار این جلد از خاطرات می گذشت. از این رو در همان زمان، تحلیلگران معتقد بودند که اعتراض شدید شریعتمداری و موافقان دولت نهم در واقع واکنش اعتراض آمیز آنان به انتخاب هاشمی به ریاست مجلس خبرگان در شهریور سال گذشته بود. ولی در همان روزها بود یکی از مراجع تقلید برجسته قم (آیت الله شبیری زنجانی) در دیداری که هاشمی با وی داشت، از خاطره نویسی های هاشمی تمجید کرده و آن را کاری ماندگار دانست. مسیح مهاجری مدیر مسؤول روزنامه جمهوری اسلامی و از طرفداران جدی هاشمی نیز ضمن هشدار به کسانی که نقل قول های هاشمی از امام را زیر سؤال برده اند، یادآوری کرد که انتخاب رهبر فعلی نظام نیز با نقل قول هاشمی از امام میسر شد که امام ایشان را شایسته رهبری دانسته بودند. مهاجری تأکید کرد که تکذیب گفته های هاشمی می تواند اساس انتخاب رهبری را نیز زیر سؤال برد.

پیش از نیز انتشار خاطرات مربوط به سال 60 و 61 انتقاداتی را از سوی موافقان کنونی دولت نهم برانگیخته بود. از جمله مسعود ده نمکی در نشریه وابسته به خود (صبح دوکوهه) به دلیل بیان برخی اختلافات ناگفته سران نظام در این خاطرات و نیز افشای برخی از اسرار جنگ به شدت هاشمی را مورد حمله قرار داده  بود. همه اینها نشان دهنده اهمیت ویژه این کار مهم و ارزنده هاشمی است. یکی از فرزندان وی که مسؤولیت تدوین بخشی از این خاطرات را نیز بر عهده دارد، سال گذشته به هفته نامه شهروند امروز گفت که بیست و پنج جلد خاطرات روزانه هاشمی از سال 60 تا 85 آماده انتشار شده و به تدریج به بازار خواهد آمد. وی همچنین تصریح کرده بود که خاطرات جنجالی پدرش از سال 68 آغاز می شود!

به باور من اگر انقلاب اسلامی را مرادف نام امام خمینی بدانیم، جمهوری اسلامی نیز مرادف نام هاشمی رفسنجانی و گره خورده به اوست. چرا که از نخستین روزهای استقرار نظام جمهوری اسلامی، هاشمی با به دست گرفتن ریاست مجلس و بعدها با فرماندهی جنگ، عملاً به مرد شماره دوی جمهوری اسلامی پس از امام بدل شد. همانگونه که در صفحات 159 و 205 خاطرات سال 64 نیز به نقل از چند رسانه مهم بین المللی، بر این نکته صحه گذارده شده که هاشمی پس از امام، قدرتمندترین فرد جمهوری اسلامی است. در آن سال ها وی و مرحوم سید احمد خمینی نزدیکترین و مهم ترین مشاوران و معتمدان امام بودند. پس از امام نیز هاشمی 8 سال در پست ریاست جمهوری و نیز 8 سال هدایت فکری و عملی شخص محمد خاتمی تأثیرگذاری خود را حفظ کرد. اگرچه در سه سال اخیر از نقش وی به طرز چشمگیری کاسته شده است. بیهوده نبود که در انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری، وی همه ناکامی های جمهوری اسلامی را به دوش کشید و همین سبب شد که شکستی سخت از فرد گمنامی چون احمدی نژاد بخورد. او به خوبی دریافته بود که اگر به توصیه های تیز بینانه افرادی چون عباس عبدی عمل کرده و از دور دوم انتخابات کناره گیری کند، جمهوری اسلامی را با چالش بزرگی رو به رو خواهد کرد. از این رو شکست قابل پیش بینی را به جان خرید و حاضر به کناره گیری نشد.

با این مقدمات، بهتر می توان اهمیت خاطرات هاشمی را درک کرد. به ویژه آنکه هاشمی در این خاطرات، از احتیاط و محافظه کاری های همیشگی اش تا حدودی دست شسته و به انعکاس شجاعانه بسیاری از واقعیات پشت پرده تاریخ جمهوری اسلامی اقدام کرده است. به یاد دارم که سال 78 پس از انتشار کتاب «عبور از بحران» که منعکس کننده خاطرات سال 60 بود، بسیاری تعجب کردند که هاشمی در این کتاب تصاویر مرحوم آیت الله شریعتمداری و نیز آیت الله منتظری را آورده و علاوه بر این، از آنان به احترام یاد کرده و لقب «آیت الله» را برایشان ذکر کرده بود و این نوعی تابو شکنی محسوب می شد. در کتاب اخیر (امید و دلواپسی) هم اگر به تصاویر پایانی کتاب نگاه کنیم، خواهیم دید که در صفحه نخست، تصاویر حضرات آیات خویی، شریعتمداری و مرعشی نجفی و نیز مهندس مهدی بازرگان آورده شده  که طبق شواهد مسلم تاریخی و نیز اشاراتی که خود هاشمی در این کتاب آورده و ذکر خواهم کرد، هر چهار نفر از منتقدین جدی جمهوری اسلامی محمسوب می شوند. و مهم تر  از همه آنکه روی جلد نیز تصویر آیت الله منتظری در کنار عکس امام درج شده است! در حالی که تصاویر دیگر همگی دسته جمعی است.

جای جای این کتاب نیز دربرگیرنده نکات ویژه ای است که برای پژوهشگران و تحلیلگران سیاسی و اجتماعی ما می تواند قابل تأمل و استفاده باشد. هاشمی واهمه ای ندارد که به اختلافات جدی امام و آقای خامنه ای (رییس جمهور وقت) اشاره کند. وی با اشاره به مسأله جنجال برانگیز اصرار امام بر انتخاب دوباره مهندس میر حسین موسوی به نخست وزیری در این سال که با مخالفت جدی آقای خامنه ای و روحانیون ارشد قم رو به رو شده بود، در مقدمه کتاب می گوید:«من هنوز هم تلخی های آن دوران را در ذائقه آیت الله خامنه ای که گاهی بروز دارد، احساس می کنم.» (ص23)

و در جای دیگری به انتقاد علنی آقای خامنه ای نسبت به فشارهای وارده بر وی برای انتخاب مجدد موسوی اشاره کرده و می گوید:«حاج احمد آقا آمد و گفت امام از اظهارات پریروز آقای خامنه ای ناراحت شده اند و معلول شیطنت اطرافیان ایشان می دانند و می خواهند به ایشان در این خصوص پیغام بدهند.»(ص282) در جای دیگری نیز خبر از نامه ای می دهد که آقایان خامنه ای و جلال الدین فارسی به امام نوشته و حمایت امام از جناح چپ (طرفداران دولت مهندس موسوی) را مورد انتقاد قرار داده اند. آقای خامنه ای و فارسی در این نامه خواهان توجه امام به جناح راست (جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و دیگر مخالفین دولت موسوی) شده اند. (ص366) همچنین هاشمی از مخالفت آقای خامنه ای با سه گانه شدن نیروهای سپاه (زمینی، دریایی وهوایی) که منجر به استقلال کامل ارتش از سپاه می شده، خبر داده است. (ص199)

هاشمی و آیت الله منتظری

مسأله مهم دیگری که در سال 64 رخ داد، تعیین آیت الله منتظری به قائم مقامی رهبری و جانشینی امام بود. هاشمی تصریح کرده که آقای خامنه ای بیش از همه اعضای خبرگان بر این امر اصرار داشته است. (ص191) ولی بر خلاف آنچه که بسیاری تا کنون نقل کرده و امام را مخالف انتخاب آقای منتظری به قائم مقامی خود (آن هم به دلیل ساده لوحی و ناتوانی وی)علام کرده بودند، هاشمی تنها دلیل مخالفت امام  با طرح رهبری آقای منتظری را عداوت و کارشکنی رقبای ایشان دانسته است. (ص314)

هاشمی همچنین به دو نکته قابل تأمل دیگر هم اشاره کرده است. یکی اینکه آقای منتظری در اوایل سال64 خواهان آتش بس و ختم جنگ بوده (ص84) و دیگر آنکه در روزهای پایانی سال که حال آقای شریعتمداری به دلیل ابتلا به سرطان وخیم شده بود، امام درخواست آقای منتظری مبنی بر موافقت با عیادت علما از ایشان را رد کرده و تنها با ملاقات اعضای خانواده مرحوم شریعتمداری با وی موافقت می کنند. (ص439) البته در صفحه 483 جلد نخست خاطرات آقای منتظری همین قضیه ذکر شده، ولی با این تفاوت که مربوط به روزهای پس از درگذشت آقای شریعتمداری در فروردین 65 است. ذکر این نکته هم خالی از فایده نیست که بر خلاف دستور امام مبنی بر ممنوعیت ملاقات علما با آقای شریعتمداری، مرحوم آیت الله دکتر مهدی حائری یزدی فرزند مؤسس حوزه علمیه قم و از فلاسفه برجسته معاصر چند روز پیش از درگذشت مرحوم شریعتمداری به بیمارستان محل بستری شدن وی می رود و با وجود ممانعت مأمورین، آنها را کنار زده و وارد اتاقی می شود که مرحوم شریعتمداری در آن بستری بوده و برادرش هم بالای سرش بوده است. آقای شریعتمداری پس از آنکه متوجه حضور مرحوم حائری یزدی می شود، چشمانش را باز کرده و ضمن احوال پرسی و تشکر، درگذشت آیت الله شیخ مرتضی حائری یزدی (برادر ارشد دکتر مهدی) را که چند روزی از فوتش می گذشته، به برادرش تسلیت می گوید. (به نقل از صفحه115 خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی) شیخ مرتضی حائری از علمای برجسته قم و پدر زن مرحوم سید مصطفی خمینی بود. برادرش دکتر مهدی نیز که از فلاسفه و علمای برجسته قم بود،  از سوی آیت الله بروجردی به آمریکا اعزام شد ومدت ها در دانشگاه هاروارد و چند دانشگاه مطرح دیگر دنیا به تدریس فلسفه پرداخت و پس از پیروزی انقلاب نیز به پیشنهاد استادش امام خمینی  و از سوی دکتر کریم سنجابی نخستین وزیر خارجه جمهوری اسلامی، به عنوان سرپرست سفارت جمهوری اسلامی ایران در آمریکا منصوب شد.

یکی از خواندنی ترین بخش های خاطرات سال64 هاشمی، اشاره وی به تحریم انتخابات ریاست جمهوری دوره چهارم از سوی حضرات آیات مرعشی نجفی، شریعتمداری و صادق روحانی بود. هاشمی  متذکر شده که آقای مرعشی نجفی گویا به دلیل رد صلاحیت مهندس بازرگان از شرکت در انتخابات امتناع کرده است. (ص236) در این انتخابات آیت الله خامنه ای برای دومین بار به ریاست جمهوری برگزیده شد.

هاشمی رفسنجانی کنار دریا

 

در ادامه این نوشته به بررسی کتاب «هاشمی بدون روتوش» خواهم پرداخت. کتابی که دربرگیرنده گفتگوهای مهم و صریح دکتر صادق زیبا کلام با هاشمی رفسنجانی است.

لینک این نوشته در بالاترین

بخش دوم این نوشته

بخش سوم این نوشته

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 2:0  توسط علی اشرف فتحی  | 

محتشمی، مصباح، حجتیه وباقی قضایا

نمی دانم چرا این جناب محتشمی پور عادت کرده هر از چندی به آقای مصباح گیر بدهد؟! ظاهرا نذر کرده سالی چند بار با سخیف ترین اتهامات به ایشان حمله کند! چکیده حرف ایشان این است که جناب مصباح در دوران مبارزات به امام پشت کرده و با روش ایشان همخوانی نداشته است. پس حق ندارد امروز حرف بزند! ولی توجه نمی کند که همه اسناد مسلم تاریخی علیه اوست. زیرا مدارک غیر قابل انکاری وجود دارد که نشان دهنده فعالیت های سیاسی آقای مصباح در سالیان تبعید امام است. امضای ایشان نیز در همه این سالها پای بسیاری از نامه های اعتراضی دیده می شود. ولی اگر بنابر فرض، ایشان دست از مبارزه کشیده بود، باز هم ایرادات آقای محتشمی حرف زور است. مگر فقط کسانی باید امروز حرف بزنند که قبلاً موافق امام خمینی بوده اند و سابقه زندان و جبهه دارند؟! مگر آقای خاتمی سابقه زندان و جبهه دارد؟! مگر مطهری و بهشتی چقدر زندان کشیده بودند؟! آیا منطقی است که مطهری و بهشتی و مصباح و باهنر را که در آن روزها بیشتر معتقد به کار فرهنگی بوده اند، امروز محکوم کنیم؟ آیا این منطق با منطق گروه فرقان یکی نیست؟ مگر یکی از اتهامات مطهری از دید فرقانی ها همکاری وی با سید حسین نصر نبود؟ لابد امروز هم اگر مطهری بود از سوی آقای محتشمی و دوستانش به مخالفت با خط امام متهم می شد! چرا که هم در انجمن سلطنتی فلسفه (زیر نظر فرح و به ریاست دکتر نصر) فعالیت داشته و هم در دارالتبلیغ مرحوم آیت الله شریعتمداری تدریس می کرده است!!؟ لابد اگر امام موسی صدر الان پیدا شود، از سوی امثال محتشمی پور به همکاری با رژیم شاه و مخالفت با نهضت امام متهم شده و محکوم به سکوت و انزوا خواهد شد! چرا که هم میانه خوبی با شاه داشته و هم در مراسم افتتاحیه دارالتبلیغ سخنرانی کرده و هم مبلغ مرجعیت آیت الله العظمی خویی بوده نه امام خمینی!!؟ با این منطق آقای محتشمی پور، فقط خودش انقلابی محسوب می شود! پیشنهاد من به امثال جناب محتشمی پور این است که کمی از نخوت و غرور کودکانه خود کم کرده  و به لوازم و پیامدهای سخنان نسنجیده شان فکر کنند. ایشان که امروز دم از برخورد اصولی امام با نهضت آزادی می زنند و معتقد به عدم اعتقاد امام به حذف نهضتی ها شده + لابد فراموش کرده اند که با نامه ای که ایشان به امام نسبت دادند، بسیاری از پیشگامان مبارزه و  مدافعان دین گرایی در ایران تار و مار شدند! به خدا انصاف هم چیز خوبی است! من البته مدافع همه عملکردها و دیدگاه های آقای مصباح نیستم، ولی معتقدم ایشان هم باید مثل همه اندیشه ها و اندیشمندها نقد منطقی و منصفانه شود. چناب محتشمی و دوستانش با چه منطقی و دلیل موجهی حجتیه ای ها را از بسیاری از حقوق مسلم شهروندی محروم می کنند؟ در کجای قوانین ما نوشته شده که عضویت در انجمن حجتیه و اعتقاد به اهداف آن ذنب لا یغفر است؟! اصلاً به شما چه که قیم مردم شده اید؟ خیلی غیر انسانی و احمقانه است که هم خود را قیّم مردم بدانیم و هم مخالفان را با این اتهام تخطئه کنیم. هم خود قائل به حذف رقیب باشیم هم مخالف را متهم به انحصار طلبی کنیم.  دوران وزات جناب محتشمی فراموش ناشدنی است. حذف رقبا و تصفیه بی رحمانه آنها از همه مناصب! جناب سید احمد خاتمی به فارس گفته که این برخورد اصلاح طلبان با آقای مصباح در نهایت به زیان خود آنها تمام خواهد شد. فکر می کنم جناب احمد خاتمی که ده سال پیش کرمانی ها با این توهم که او برادر محمد خاتمی است، او را روانه خبرگان کردند! بالاخره یک حرف حسابی هم زده است! زیرا همانگونه که گفتم، با این منطق که آقای محتشمی از آن بهره می گیرد، فقط در نهایت خود ایشان انقلابی خواهد ماند! چرا که به دلیل بی سوادی و عدم توانایی اش برای کارهای فرهنگی، تنها و تنها می توانست مبارزه کند!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:23  توسط علی اشرف فتحی  | 

یک آیت الله متفاوت

محمود احمدی نژاد و آیت الله حائری شیرازی امام جمعه شیراز

 

آیت الله محمد صادق (محی الدین) حائری شیرازی امام جمعه هفتاد و دو ساله شیراز، از آن روحانیونی است که می شود او را به عنوان یک پدیده بررسی کرد. این آیت الله خبر ساز که چندی است از سوی عبدالله شهبازی مورخ رسمی جمهوری اسلامی مورد برخی اتهامات اقتصادی قرار گرفته است، چند روز پیش نیز در برابر دوربین تلویزیون ظاهر شد و در برابر جمعی از مردم شیراز با یک لیوان آب، وضو گرفت تا مردم را به صرفه جویی دعوت کند. البته فقط این دو بار نبود که وی در سال جاری به سوژه خبری رسانه ها تبدیل شد. وی چند روز پیش نیز از اجرا نشدن قطع دست دزد در جمهوری اسلامی ابراز تأسف کرد. همچنین در نماز جمعه این هفته شیراز خواهان ساخت تالارهای عروسی در کنار مساجد حساس و مهم شد تا به گفته وی مجالس عشرت شيطان در باغ هاي خارج از شهر که در قالب مجالس عروسي برپا مي شود و حجاب را برمي اندازد از بين برود. ظرف دو دهه گذشته بارها آیت الله حائری شیرازی خبر ساز شده است. گاهی اوقات روشنفکرانه ترین سخنان را بر زبان آورده و گاهی نیز از جایگاه سنت موضع گیری کرده است. ولی در هر دو حال، سخنان متفاوتی بیان کرده و شگفتی برانگیخته است. نام او در روزهای اشغال سفارت آمریکا مطرح شد. وی به گفته معصومه ابتکار سخنگوی دانشجویان پیرو خط امام در صفحه 278 کتاب تسخیر، در یک سالی که سفارت در دست دانشجویان بود، برای آنها کلاس های دینی برگزار می کرد که حاصل آن، انتشار کتاب «ولایت فقیه» شد. اگرچه به گفته ابتکار، پرطرفدارترین کلاس ها متعلق به موسوی خوئینی ها و نیز دانشجویی به نام سعید حجاریان بود. پس از ترور آیت الله دستغیب، حائری شیرازی جانشین او شد. در جریان انتخاب آیت الله خامنه ای به رهبری نیز وی خودش می گوید که نقش مهمی در زمینه سازی برای انتخاب ایشان داشته است.در سال های ریاست جمهوری هاشمی رفسنجانی به یاد دارم که وی خواهان تأسیس یک شبکه تلویزیونی ویژه زنان شده بود تا حتی خانم ها بتوانند بدون حجاب در آن ظاهر شوند! و... البته وی به عنوان پیش شرط، اعلام کرده بود که آقایان باید متعهد شوند  به این شبکه نگاه نکنند! این پیشنهاد غیر عملی و غیر واقع بینانه هر چند همان زمان از سوی بسیاری از متدینین مورد اعتراض واقع شد، ولی باز هم حائری شیرازی را از خبرساز بودن نیانداخت. او در همان سالها از پیشنهاد هاشمی رفسنجانی مبنی بر رواج ازدواج موقت در دوستی های دانشجویی حمایت کرد. با فرارسیدن دوم خرداد و روی کار آمدن خاتمی، حائری شیرازی نیز به یکی از مخالفین سرسخت دولت تبدیل شد. تا جایی که در آشکار و پنهان شدیدترین انتقادات و حملات را علیه دولت خاتمی مطرح می کرد. او همچنين طي سال هاي اخير بارها از دولت محمود احمدي نژاد حمايت کرده و آنگونه که ‏خبرگزاري ايسنا در سال 84 خبرداد، گفته است: "آقاي احمدي نژاد طليعه ظهور آقايي است که همه منتظرش ‏هستيم".

حائری شیرازی هر از چندی به قم می آید و درس اخلاق به پا می کند، در صدا وسیما ظاهر می شود و در حالی که در حافظیه شیراز نشسته است، دیوان حافظ را شرح می دهد و سخنرانی هایش معمولاً خالی از نکته و حاشیه نیست. او یک آیت الله متفاوت است. آیت اللهی که همواره درصدد ارائه راهکارهای متفاوتی برای معضلات اجتماعی است، حتی اگر راهکاری جنجالی باشد.

 

همین نوشته در البرز نیوز

همین نوشته در تریبون

 

پایگاه خبری امام جمعه شیراز

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:51  توسط علی اشرف فتحی  | 

بهشتی از نگاهی دیگر

پیکر خونین دکتر محمد بهشتی

در بیست و هفتمین سالگرد ترور ناجوانمردانه دکتر بهشتی و دیگر سران حزب جمهوری اسلامی پیشنهاد می کنم این نوشته سید مرتضی ابطحی را بخوانید. بهشتی از پر نفوذترین رهبران انقلاب بود. تا جایی که محمد منتظری فرزند آیت الله منتظری که بعدها در کنار بهشتی جان باخت، او را راسپوتین ایران می نامید! چندی پیش، پس از بیست و نه سال بخشی از مذاکرات محرمانه وی با مهم ترین دیپلمات آمریکایی در ایران منتشر شد. این مذاکره تنها یک هفته پیش از اشغال سفارت آمریکا انجام شده بود. در این باره  اینجا را بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:59  توسط علی اشرف فتحی  | 

حاج آقا ذوالنور

مجتبی ذوالنور فرمانده سابق تیپ امام صادق قم

یکی از پدیده های شگفت انگیزی که در سالیان تحصیل  حوزوی ام در قم دیده ام، جناب حجة الاسلام مجتبی ذوالنور است. وی که تا چندی پیش فرمانده تیپ مستقل امام صادق(ع) قم (بسیج طلاب و روحانیون سراسر کشور) بود، اخیراً به ریاست ستاد حوزه نمایندگی ولی فقیه در سپاه منصوب شده است. در سال های نخست دولت خاتمی، وی یکی از رهبران اصلی پشت پرده تجمعات و اعتراضات حوزوی علیه دوم خردادی ها بود. در واقع فرماندهی عملیاتی این اعتراضات را را بر عهده داشت و به خوبی هم از عهده این کار برآمد. دوران طولانی حضور وی در تیپ، منجر به رشد روز افزون لجستیکی و تأثیرگذاری بر فضای حوزه شد. این امر حتی به نگرانی مدیران حوزه منجر شد و روابط بسیج حوزه با مدیران ارشد حوزه چندان مساعد نبود. تندروی های سیاسی و عملکرد جناحی ذوالنور و زیردستانش، به عقیده مدیران حوزه، سبب افت تحصیلی طلاب و تخریب وجهه حوزه می شد و از این رو با ایجاد نهادی موازی به نام «مسؤول فرهنگی» در مدارس حوزه، در صدد کنترل فضای فرهنگی و سیاسی مدارس و محدود سازی اختیارات تیپ امام صادق (ع) بر آمدند. یکی از افتخارات جناب ذوالنور، مهارت وی در فنون رزمی بود! وی افتخار می کرد که در برابر توهین کنندگان به روحانیت، با بهره گیری از این فن، آنها را زمین گیر می کند!!؟ در همین راستا بود که در زمان فرماندهی وی، باشگاه مجهزی برای آموزش فنون رزمی به طلاب و روحانیون حوزه تأسیس شد! این در حالی بود که شخص ذوالنور برای سخنرانی و توجیه سیاسی طلبه ها وقت نمی گذاشت و به سختی می شد او را برای سخنرانی راضی کرد! اگر چه در جلساتی که وی سخنرانش بود، مشتی اتهامت بی مدرک و غیر مستند متوجه اصلاح طلبان می شد. ذوالنور در همین جلسات معدود، با بیان تند و گزنده اش بدترین فحاشی ها را نثار مخالفانش می کرد. به یاد دارم در جلسه توجیهی طلاب برای سازماندهی اعتراضات حوزوی علیه کنفرانش برلین در اردیبهشت 79، وی با مرتد خواندن حسن یوسفی اشکوری، نام او را مشابه عبارت ترکی « اشّک بَری» - یعنی همانند الاغ- دانست و یوسفی اشکوری را نیز به این حیوان محترم تشبیه کرد!!؟ در جریان حمله و تصرف حسینیه و دفتر آقای منتظری نیز وی در سایه پشتیبانی آقایان یزدی و مقتدایی (رییس وقت قوه قضائیه و دادستان وقت کل کشور) که اکنون اولی رییس جامعه مدرسین و شورای عالی حوزه و دومی مدیر حوزه علمیه قم شده اند، فرماندهی پشت پرده این جریان را به عهده داشت. همان روزها کیهان خبر داد که قرار بوده دختر خردسال ذوالنور از سوی باند مهدی هاشمی  ربوده شود که این توطئه خنثی شده است! اگرچه بعدها چنین مسأله ای فراموش شد!

یکی از شاهکارهای آقای ذوالنور، نقل قولی بود که وی از آیت الله حسن زاده آملی کرده بود. وی ادعا کرده  بود که آقای حسن زاده در یک همایش گفته اند که آقای خامنه ای از لبان مبارک امام زمان دستور می گیرد و همه اقداماتش به دستور ولی عصر است! این خبر را آن روزها در تیراژ وسیعی منتشر کرده بودند، به گونه ای که تبدیل به یک خبر متواتر و قطعی شده بود! یک سال بعد از انتشار این خبر، آقای حسن زاده را رو به روی حرم دیدم که از من خواست تا در رد شدن از خیابان کمکش کنم. پس از رد شدن از خیابان فرصت را غنیمت شمرده و با اینکه در قطعیت ادعای ذوالنور تردید نداشتم، از خود آیت الله حسن زاده موضوع را جویا شدم. ایشان بلافاصله با ناراحتی و عصبانیتی عجیب، مسأله را تکذیب کردند و گفتند که برای تکذیب این نقل قول، تا دفتر کار ذوالنور هم رفته اند. دفتر وی در پادگانی در حاشیه غربی قم قرار داشت. آقای حسن زاده حتی اسم آقای ذوالنور را هم به اشتباه، ذوالقدر گفت که من یادآور شدم اسم این فرد، ذوالنور است که با تأیید علامه مواجه شد. ایشان گفت که شبانه به محل کار ذوالنور رفته و او را بازخواست کرده که من کجا چنین سخن و ادعایی کرده ام؟! پاسخ ذوالنور شنیدنی بوده است! وی به علامه حسن زاده گفته که ما نوار این سخنرانی شما را داریم!!؟ آقای حسن زاده که با عصبانیت و دلخوری زاید الوصفی برایم سخن می گفت، حرف جالبی هم زد که  این روزها کارکرد فراوانی دارد! ایشان گفت که مگر می شود کسی با این ادعاها (ارتباط با امام زمان) بالا برود؟! مگر ارزش انسان به این چیزهاست؟!

بعدها از یکی از سربازانی که در پادگان تیپ امام صادق خدمت می کرد، شنیدم که آقای حسن زاده، بنده خدا  با آن سن و سالش شبانه به این پادگان رفته و با عصایش به در می زده و در محوطه پادگان بر سر جناب ذوالنور داد می زده و به شدت عصبی بوده است.

اکنون پس از گذشت 8 سال از آن روزها، ذوالنور پس از بسیج گسترده حوزه به نفع احمدی نژاد در انتخابات نهم ریاست جمهوری، قم را به قصد تهران ترک کرده و ارتقای رتبه یافته است. او چند روز پیش از احمدی نژاد خواست که بقیه بازمانده های دولت های قبلی را اخراج کند! بهتر است خودتان اینجا را بخوانید!

لینک همین نوشته در بالاترین

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:5  توسط علی اشرف فتحی  | 

از دوم خرداد تا سوم تیر

یکی از شعارهای اصلی احمدی نژاد در سوم تیر، آوردن پول نفت بر سر سفره های مردم بود که بعدها تکذیبش کرد!

 

سه سال از سوم تیر 1384 گذشت. سه سالی که در تاریخ معاصر کشورمان ماندگار خواهد شد. آن روز مردی آمد که می گفت می خواهد وارد منطقه ممنوعه قدرت شود. مردی آمد که می گفت می خواهد نفت را بر سر سفره های مردم بیاورد. اگر چه در این سه سال، بارها و بارها چنین وعده ای تکذیب شد! مردی آمد که می گفت از جنس مردم است. نزدیکانش او را «معجزه هزاره سوم» نامیدند. شاید هم درست می گویند. هنوز برای نفی این مدعا زود است.سوم تیر 1384 همانند دوم خرداد 1376 بود. هیچ فرقی با آن نداشت. به یاد داریم که سال 76 و 77، ورد زبان اصلاح طلبان امروز و دوم خردادی های آن روز این بود که اصولگراهای امروز و جناح راست انحصار طلب آن روز، پیام دوم خرداد را نمی خواهد درک کند، راست هم می گفتند. ولی به حکم تداول ایام، امروز این اصلاح طلبان هستند که نمی خواهند پیام سوم تیر را درک کنند! سه سال گذشته و شکست خوردگان سوم تیر، حاضر به نقد اساسی خود نشده اند. جالب است که با وجود این نقص اساسی، همه را به انتخابات سال آینده دلخوش  کرده و کاندیداتوری را به همدیگر تعارف می کنند!

سه سال از سوم تیر 1384 گذشت. سه سالی که معلول خیلی چیزها بود و علت خیلی چیزها هم شده و خواهد شد. سوم تیر به گفته محمد رضا باهنر یک سونامی بود، که البته فقط به زیان اصلاح طلبان تمام نشد. خود جناب باهنر را هم که خیال می کرد زرنگ است، با خود برد. تکلیف خیلی چیزها و خیلی آدم ها روشن شد. خیلی ها خودشان را شناساندند. کسی مثل احمدی نژاد می خواست تا این اتفاقات خوب، رقم بخورد. آدم رند و جسوری مثل او می خواستیم تا پوز خیلی ها به خاک مالیده شود، خیلی هایی که برای خود حیاط خلوت مناسبی ساخته بودند و در توهم به سر می بردند، تلنگری خوردند. باز هم به او نیاز داریم تا خیلی ها بفهمند که به چه تناقض هایی دچارند؟! هنوز باید بماند تا تکلیفمان را با خیلی چیزها و خیلی آدم ها روشن کنیم.

پیام سوم تیر همانند پیام سوم خرداد بود. یک "نه" بزرگ بود به خیلی چیزها و خیلی آدم ها! همه ما در این سه سال به اندازه  کافی زیان دیده ایم و رنج کشیده ایم. ولی چیزهای که به دست آورده ایم به این رنج ها و زیان ها می ارزد. پس باز هم می گوییم که:

فقر و فساد وتبعیض    احمدی نژاد به پا خیز!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:11  توسط علی اشرف فتحی  | 

اوج تفاهم بین المللی!

این متن را امروز یکی از دوستان برایم فرستاد. اگر چه قدیمی است، ولی به خواندنش می ارزد.

گفته هاي علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد.

علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند .

  ترجمه نیوزویک:
  علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان  دراز نمی کشند.
 


  ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس:
  علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد، باز هم مردم  ایران به سوی عربستان سعودی نمی  خوابند.
 

  ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:
  علی لاریجانی گفت که دراز کشیدن  ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که  آنها از موجودات افسانه ای  بترسند، این یک داستان ایرانی  است.
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:17  توسط علی اشرف فتحی  | 

دین و انسان معاصر

چهارم تیر ماه سال گذشته، افتخار سالارپور معروف به مهستی، خواننده قدیمی ایرانی در آمریکا درگذشت. بلافاصله پس از انتشار خبر مرگ وی، تصاویری از او منتشر شد که حاکی از خروج او از دین اسلام و مسیحی شدنش بود. این عکس ها که ظاهراً از سوی مسیحیان ایرانی مقیم آمریکا منتشر شده بود، مهستی را در حال غسل تعمید یا در حالی نشان می داد که لباس هایی بر تن داشت که مروج مسیحیت بود. ساعاتی پس از انتشار این تصاویر، نزدیکان مهستی واکنش سریعی نشان داده و مسیحی شدن این خواننده مشهور ایرانی را تکذیب کردند. آنها برای اثبات مدعای خود، به وصیت نامه مهستی اشاره می کردند که طبق آن، مهستی خواهان برپایی آیین خاکسپاری  اسلامی در یکی از مساجد لس آنجلس شده بود. آنها همچنین تأکید داشتند که مهستی تا پایان عمر خود مقید به برپایی آیین های اسلامی و نیز خواندن ادعیه ای چون دعای کمیل بود. شاید در نگاه نخست، چنین رویدادی را بسیار ساده و در حد یک امر شخصی تلقی کنیم که سخن گفتن از آن بیهوده باشد، ولی با کمی دقت در این کنش ها و واکنش ها، می توان دریافت که پدیده دین هنوز هم یک دغدغه جدی در جهان معاصر است. شاید چندان مهم نباشد که مهستی با آن شخصیت و سابقه کاری خاصش، اصلاً دین داشته یا نه؟چه برسد به اینکه مسلمان بوده یا مسیحی! برای دوستداران مهستی تنها و تنها صدای او مهم بود و ترانه هایی که می خواند. ولی این که عده ای سعی کنند او را مسیحی جلوه دهند و نزدیکانش بلافاصله آن را تکذیب کنند و شواهدی بر مسلمان بودن و مسلمان ماندن او بیاورند، مسأله چندان ساده ای نیست. از اینها مهم تر آنکه تأکید کنند وی مسلمانی مؤمن و مقید به آداب دینی بوده و حتی از ظاهر خانه اش هم مسلمانی اش پیدا بود. خیلی ها در چنین روزهایی در سال گذشته یا خوشحال بودند که خواننده فاسد دیگری مرده است و خیلی ها هم می گریستند که خواننده محبوب و تأثیرگذاری را از دست داده اند. اما هیچ کس به این فکر نکرد که مهستی مسلمان با مهستی مسیحی یا مهستی لامذهب چه فرقی دارد که اینچنین عده ای را به تکاپو واداشته است؟ اصولاً بشر امروز چه نیازی به دین دارد که سخن گفتن از آن، چنین او را مضطرب می کند؟ آیا مسیحی شدن مهستی به شهرت او لطمه ای می زد؟چه نسبتی میان خواننده ای چون او و دینداری و مسلمانی وجود دارد؟خانواده او چرا باید خبر از دینداری و تقید او به آداب مسلمانی بدهند؟و اگر ادعاهایشان درست باشد، باید به این فکر کنیم که چرا باید کسی چون مهستی هر شب جمعه دعای کمیل بخواند؟چرا باید در ظاهر هم دم از خداباوری و دینداری بزند؟او اگر دم از لامذهبی می زد که برایش سودمندتر بود. گمان می کنم که نباید به راحتی این پرسش ها را بی پاسخ گذاشت و با یک فحش یا درود به مهستی از کنارشان گذشت! کسانی که دین را خرافی و افیونی می دانند چه پاسخی دارند؟ آیا می توانند مهستی و نزدیکانش را هم خرافاتی بدانند؟! همه مخالفان و دوستداران مهستی باید نگاه ظریف تری به این اتفاقات داشته باشند.

در همین باره بخوانید:

مهستی؛ انرژی‌درمانی یا تغییر دین

منبع اصلی شایعه مسیحی شدن مهستی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 13:46  توسط علی اشرف فتحی  | 

توضیحی درباره «شریعتی بدون روپوش»

شریعتی و مطهری در حج

نوشته «شریعتی بدون روپوش» با واکنش منفی برخی از خوانندگان مواجه شده و آن را غیر واقعی و نیز دخالت در زندگی شخصی افراد دانسته اند. باید بگویم که طرح چنین مسائلی درباره دکتر شریعتی و امثال او که پروژه فکری خاصی را دنبال می کرده و درصدد اصلاح دینی جامعه بوده اند نه تنها دخالت در زندگی خصوصی آنها نیست، بلکه یکی از مهم ترین راه ها برای شناخت بیشتر این متفکرین و فهم عمیق تر اهداف و مبانی فکری آنهاست. اگر ما بدانیم که دکتر شریعتی نسبت به اموری مانند حجاب، نماز، روزه، حج و ... نگاه متفاوتی داشته و در عمل هم آن را پیاده می کرده، آیا جز آشنایی عمیق تر با تفکر وی، می تواند پیامد دیگری داشته باشد؟ و این امر چه زیانی به دکتر وارد می کند؟ آیا مخالفین او با شنیدن این چیزها حکم حبس و اعدام او را صادر خواهند کرد که ما نگران وی باشیم و سکوت کنیم؟! و اساساً اکنون که شریعتی زنده نیست، آیا آگاهی به اعتقاداتی که شریعتی در زمان زنده بودنش برای جلوگیری از هجمه بیشتر مخالفین قدرتمندش آنها را پنهان می کرده تا آسیبی به تداوم پروژه مهم وی و یا خطری جانی به خود وی نرسد، اشکالی دارد؟ شما اگر به غلط تصور کنید که دکتر نماز اول وقتش ترک نمی شده و به شدت مراقب اینگونه تکالیف دینی بوده، آیا خواهید توانست همه ابعاد پروژه اصلاح دینی وی را درک کنید؟ مگر شریعتی یک پزشک یا یک تاجر بوده که برای تحلیل عملکرد وی نیازی به کند و کاو در اعتقادات دینی اش نداشته باشیم؟! اگر بخواهید عملکرد یک پزشک را بررسی کنید، بسیار بی معنی و مضحک خواهد بود اگر بخواهید بدانید که آیا نماز و روزه اش را ترک می کند یا نه؟ در اینجاست که طرح این مسایل، دخالت در زندگی خصوصی وی محسوب می شود. ولی اگر بدانید که یک دین شناس یا اصلاحگر دینی، نه از روی بی مبالاتی و تنبلی بلکه به دلیل عقاید دین شناسانه خاص خود به این نتیجه رسیده بود که در قبال برخی تکالیف خاص دینی، رفتار خاصی از خود بروز دهد، آیا باز هم سخن گفتن از آن، دخالت در زندگی شخصی او خواهد بود؟ و آیا اصولاً می توان بدون در نظر گرفتن اعمال وی، به فهم درست و کاملی از پروژه فکری او دست یافت؟

درباره انتقاد دیگر دوستان پیرامون صحت و سقم ادعاهای مطرح شده درباره رفتارهای دینی دکتر، من به نقل قول های موجود در کتاب ارزشمند «جریان ها و جنبش های مذهبی – سیاسی ایران، سال های ۱۳۲۰تا  ۱۳۵۷»  نوشته رسول جعفریان ارجاع دادم. ولی ظاهراً برخی از دوستداران دکتر برخلاف منش خود دکتر و همانند روش برخی مخالفینش، بدون آنکه آن کتاب را ببینند و تنها با آگاهی از نام نویسنده کتاب، حکم به نادرستی ارجاعات من داده اند! غافل از آنکه من نیز بدون تأیید همه دیدگاه های آقای جعفریان، تنها به نقل قول هایی که وی از برخی نزدیکان دکتر کرده بود، رفرنس داده بودم. حجة الاسلام جعفریان در صفحه ۵۴۹ این کتاب، از  صفحات ۸۰ و ۸۱ کتاب « شریعتی، آنگونه که من شناختم» نوشته دکتر محمد مهدی جعفری که تدوینگر کتاب ارزشمند «پرتوی از قرآن» مرحوم آیت الله طالقانی و از مبارزین برجسته نزدیک به طیف ملی مذهبی و نهضت آزادی بوده و در دوستی و نزدیکی او به شریعتی نمی توان تردید کرد، نقل کرده است :«حقیقتش را بخواهید دکتر شریعتی در زندگی شخصی و برخوردهایش آدم فوق العاده بی نظمی بود و در کارش خبری از نظم نبود. همین بی نظمی در نماز و عبادات او نیز تأثیر گذاشته بود... مرحوم مطهری که با شریعتی به حج رفته بود و از نزدیک با او مدتی زندگی کرده بود، این بی نظمی دکتر را پای بی مبالاتی و عدم التزامات عملی او نوشته است.» رسول جعفریان همچنین در صفحه 297 کتابش از آقای فاکر نماینده فعلی مشهد نیز نقل می کند که مطهری درباره تردیدهایش پیرامون نماز خواندن دکتر شریعتی با وی نیز سخن گفته بود. البته من معتقدم که شریعتی اینگونه نبوده که بی نظمی اش را به تکالیف دینی اش سرایت دهد و گویا جناب استاد دکتر جعفری برای جلوگیری از هجمه بیشتر مخالفین دکتر، دلیل نماز نخواندن های وی را در حد بی نظمی تقلیل داده است. درباره اینگونه رفتارهای خاص دکتر، همسرش پوران شریعت رضوی نیز در جلد دوم کتاب « طرحی از یک زندگی» اشاراتی دارد. وی در صفحات ۲۲۵ تا ۲۲۹ این کتاب، تصریح می کند که مرحوم مطهری و دیگر نزدیکانش، شریعتی را  به « تجاهر به فسق»،«بی تقوایی»،«انجام ندادن فرائض مسلّم» و « عدم پرهیز از گناهان کبیره» متهم می کرده و خواهان حذف وی از لیست سخنرانان حسینیه ارشاد بوده اند. البته برخی از منتسبین به شریعتی همانند مدیران و نویسندگان امروز کیهان، نیت خوانی کرده و دلیل مخالفت های مرحوم مطهری را حسادت وی قلمداد می کنند!در حالی که چه با دیدگاه های منتقدانه و حتی تند مطهری موافق باشیم و چه نباشیم، به هیچ وجه نمی توانیم منکر این نکته شویم که او تنها به دلیل احساس تکلیف دینی اش به شریعتی و دیدگاه های او سخت حمله می کرد و اینکه آیا وی حسادت هم داشته یا نه؟ چیزی است که تنها خدا می داند. فکر می کنم درباره این موضوع به اندازه کافی سخن گفته شد. ولی برای اطلاع بیشتر از عملکرد غیر انسانی و غیر اخلاقی مدیران حسینیه ارشاد، بد نیست که اینجا را هم بخوانید و ببینید که دکتر چگونه از آنها می نالیده و برخی ناکامی هایش را ناشی از عملکرد پرسش برانگیز این مدعیان دیروز و امروز می دانسته است. هنوز هم معتقدم بیشترین ضربه به دکتر را اینگونه مدعیان می زنند نه ...

مطالب مرتبط:

تأملاتی درباره احسان شریعتی 1

تأملاتی درباره احسان شریعتی 2

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:17  توسط علی اشرف فتحی  |